زنی در آستانه فصلی سرد

سلام

یادم میاد چند سال پیش که بنا به دلایلی وبلاگم رو حذف کردم هیچ وقت فکر نمی کردم یکبار دیگه، یه روز دوباره گذرم به اینجا بیفته که برای آرامش دوباره بنویسم، خاطراتم رو ، دلنوشته ها ودر یک کلام خودم رو....

اما یه وقتایی توی زندگی هست که لبات قدرت فریاد ندارند ودلت قدرت حفظ اسرار و نگفته های تورو...

فریاد می زنی نه با هجوم صدایی که لبهات رو به رقص در بیاره با واژه هایی که بی صدا فریاد میکنند و تومنتشر می شوی سبک و بی نشان...


نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۴/۱۷ساعت 14:1 PM توسط مینا|

🍁🍂🍁
گفتن دوستت دارم ها
فایده ای ندارد!
باید آنها را
روی سنگفرش خیابان نوشت....
شاید رهگذری خواند
دلش تپید
ماند و نرفت....
وگرنه گفتن های من
همه را مسافر کرد...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۹ساعت 1:55 AM توسط مینا|

شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

برایت اتفاق افتاده در یک کافه ی ِ ابری
ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که
دلت جویایِ احوالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

چه خواهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری
نصیبت بوقِ اشغالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشه های ِ مه
سکوتت جار و جنجالِ کسی باشد که دیگر نیست

شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند
به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

تصور کن برای ِ عیدهـای ِ رفته دلتنگی
به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شبیـه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مانی
که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله
اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگر نیست

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن
الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگر نیست

رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهایت نخواهد شد
اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شهراد میدری

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۹ساعت 1:53 AM توسط مینا|

اعتمادم را گرفتی، باورم را پس بده
شمع سوزانت شدم ،خاکسترم را پس بده
در غزلهایم فقط،چشمان تو معیار بود
واژه واژه،حرفهای دفترم را پس بده
ریشه ام را خشک کردی ،ناز شصتت لااقل
ای خزان زندگی، برگ و برم را پس بده
ای نمک نشناس بزم می خوری های مدام
نوش جانت شیره ی جان، ساغرم را پس بده
گفته بودی آسمانی، آسمانت پیشکش
این قفس را باز کن، بال و پرم را پس بده
میروم، تو خوب، ما بد، مالک وجدان ناب
بهترین آدم! بیا خیر و شرم را پس بده
نیمه ی سیبم نبودی،ای هوای وسوسه!
نیمه ی آلوده ، جان دیگرم را پس بده
اهل نفرینت نبودم، بهترین ها سهم تو
اعتمادم را گرفتی ،باورم را پس بده

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۹ساعت 1:51 AM توسط مینا|


سینه ام این روزها بوی شقایق می دهد


داغ از نوعی که من دیدم تو را دق می دهد 


«او» که اخمت را گرفت و خنده تقدیم تو کرد


آه را می گیرد از من جاش هق هق می دهد


برگ هایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت


خود به مرگ خویشتن رای موافق می دهد


چشمهایت یک سوال تازه می پرسد، ولی


چشمهایم پاسخت را مثل سابق می دهد


زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس ؟


دومی چون اولی دارد مرا دق می دهد

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۱۲/۰۲ساعت 0:16 AM توسط مینا|


پا برهنه بدو درون خودت


لای هر لایه از فراموشی


به کسی هم نگو فقط به خودت


که شبیه خدای خاموشی !


کولی طبع شاعرانه ی من !


با "تتن تن تتن تتن" خوش باش


زووورخانه به ضرب بندری است


بندری گریه کن پسر کش باش


ناخودآ / گاه ذهن مردم شو


روی ماشه کمی تمرکز کن


رد شو از روی نعش قرمز من


آنطرف پشت جبهه ترمز کن!


...


تیر خوردی به تخته های خودت


مثل زخمم دوباره وا شده ای


رنگ و رویت پریده مثل گچی


چرکی این دوباره ها شده ای


پابرهنه بدو درون خودت


مثل من توی واژه ها گم شو


مثل آشفتگی شعر خودم


ناخودآگاه ذهن مردم شو


...


شاعرت گریه می کند بس نیست


روی چین چین دامنی چینی ...


چین و واچین سکه آویزند


شعرهای قشنگ آیینی ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۳۰ساعت 0:18 AM توسط مینا|


نه که بهتر از تو نبوده ونیست 


اما دل من 


فرو ریخته ی تو شد ...


برو و فرسنگ ها از من دور شو 


اما به من بازگرد ...


بی دریغ به چشمانم خیره شو وبگو :


گشتم تمام دنیارا 


نه که بهتر از تو نبوده ونیست ...


اماتنها دل تو بود که برایم 


فرو ریخت ...


نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۶ساعت 0:29 AM توسط مینا|


باید * تو *را  همیشه به دقت نگاه کرد 

یعنی نه سرسری - سر فرصت نگاه کرد 


خاتون بگو که حضرت خالق خودش تو را 

وقتی که آفرید چه مدت نگاه کرد ؟


هردو مخدرند که  بیچاره  می کنند

باید به چشم هات به ندرت نگاه کرد...


هرکس نظاره کرد تورا دل سپرده شد 

فرقی نمی کند به چه نیت نگاه کرد 


توبی گمان مقدسی و کور می شود 

هرکس تو را به قصد خیانت نگاه کرد...


نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۶ساعت 0:23 AM توسط مینا|



یه نفر تو زندگیم بود یه روز...که قدم زدن رو خیلی دوست داشت


عاشق فصل بهار بود ولی...یه زمستون من رو خیلی دوست داشت


با یه لبخند بزرگم می کرد...با یه آغوش به بادم می داد


اون که می کشت منو یک عمری...زندگی کردنو یادم می داد


رنگ های سردو خیلی دوست داشت...تو اتاقش همه چی آبی بود


عطرهای گرم می زد به تنش...عشق،دیوونه ی جذابی بود


یه نفر تو زندگیم بود که رفت...رفت و از رابطه مون کم می کرد


دردِ عشقش دردِ بی رحمی بود...که نمی کشت،بزرگم می کرد


یادمه بد شد برای هردومون...طعنه هاشو وقتی می خندید زد


مهربون بود ولی خنجرشو...با همون دستی که می بخشید زد


شهرِ من دفترِ خاطراتمه...رد نمی شم از یه جاهایی هنوز


توی این شهر یه خیابونه که توش...یه نفر با من قدم می زد یه روز


یه نفر تو زندگیم بود یه روز...

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۶ساعت 0:13 AM توسط مینا|


آمــاده و عریـان و آرامـم ... نترس از من !

این تخت ِ تشریح است.. اول سینه ام لطفن!

بشکاف و بیرونش بکش این لخته ی خون را

این کــوه.. این انبوهـی از اندوه ِ زن بودن ..

خب..پوستم را پاره کن.. ( نارنگی ام انگار!)

این پیله ... این پیچیده دورم مثل ِ پیراهن..

بخـراش بـا دندان و ناخـــن پوستــی را که

دباغی اش کرده ست دست ِ دوست و دشمن...

این ناف..این بندی که موجودیت ِ جان است..

جایی کـــه خون پرورده ام هر ماه در دامن ..

من هفت تا جان دارم و سگ-جانی ام ارثی است

از هر چـه زن پیش از خودم..از هر چه زن بعدن...

وحشت نکن ! سگ جان تر از اینم ! نمی میرم !

با هفت جـان در کالبـد ... با هفت سگ در تن..

وحشت نکن! دستت نلرزد باز! محکم باش!

نزدیک تر بوده به من تیغ از رگ ِ گردن..

حتا نترس از اینکه چشمم را کف ِ دستت ..

بیــرون بکش این گوی را از بازی ِ " دیدن" !

بیزاری ام بی حد و دستم بسته.. کاری کن !

بسیــار آدمهــا ی در من ، زله اند از من ..

بسیار آدمهـــای در من ، اهـل ِ تقلیلند..

کم کرده اندم از خودم..از زندگی..از زن..

باید برم گردانـــی از این آخرین سلول..

نقبی بزن از چوب-خط ِ پُر ، به آسودن..

نقبــی بــزن تا مرگ .. تا پرواز ِ بــی بالـی ...

راحت کن این دیوانه را از هی کتک خوردن...

حالا کـه تکه تکه ام ، یک تکه ام ..خوبم !

دریای بی ماهی اگر نه ، کوه ِ بی پازن ..

یک پازل ِ پخشم برای شیشه ی الکل...

دستت درست! ازدست رفتم روی دست ِ تو!

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۲۵ساعت 15:57 PM توسط مینا|


كبريای توبه را بشكن، پشيمانی بس است!

از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است


ترس جای عشق جولان داد و شک جای يقين

آبرو داری كن ای زاهد، مسلمانی بس است


خلق دل سنگ اند و من آيينه با خود می برم

بشكنيدم دوستان، دشنام پنهانی بس است


يوسف از تعبير خواب مصريان دل سرد شد

هفتصد سال است می بارد! فراوانی بس است


نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهيم

ديگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است


بر سر خوان تو تنها كفر نعمت می كنيم

سفره ‌ات را جمع كن ای عشق، مهمانی بس است! 

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۲۵ساعت 0:20 AM توسط مینا|


ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم


دلسنگ یا دلتنگ ! چون کوهی زمینگیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم


کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست

اکنون که میبینند خوارم،در امانم


دلبسته افلاکم و پابسته خاک

فواره ای بین زمین و آسمانم


آن روز اگر خود بال خود را می شکستم

اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم؟!


قفل قفس باز و قناری ها هراسان

دل کندن آسان نیست ! آیا می توانم ؟!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۳ساعت 0:44 AM توسط مینا|


مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

چند ساعت شده از زندگیم بی خبرم


این همه فاصله، ده جاده و صد ریل قطار

بال پرواز دلم کو که به سویت بپرم؟


از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این قافیه ها گم شده و در به درم


تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتاه شود در نظرم


بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم


بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک

کفر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم


من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تو من به تو نزدیک ترم

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۲ساعت 0:41 AM توسط مینا|


زیباترین حرفت را بگو


شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن


و هراس مدار از آنکه بگویند


ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ


چرا که ترانه ی ما


ترانه ی بی هوده گی نیست


چرا که عشق


حرفی بی هوده نیست .


حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید


به خاطر ِ فردای ما اگر


بر ماش منتی ست ؛


چرا که عشق


خود فرداست


خود همیشه است .


نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۲ساعت 0:38 AM توسط مینا|


ببين تمام من شدي اوج صداي من شدي

بت مني شكستمت وقتي خداي من شدي

ببين به يك نگاه تو تمام من خراب شد

چه كردي با سراب من كه قطره قطره آب شد

به ماه بوسه مي زنم به كوه تكيه مي كنم

به من نگاه كن ببين به عشق تو چه مي كنم

به ماه بوسه مي زنم به كوه تكيه مي كنم

به من نگاه كن ببين به عشق تو چه مي كنم

منو به دست من بكش به نام من گناه كن

اگر من اشتباهتم هميشه اشتباه كن

نگو به من گناه تو به پاي من حساب نيست

كه از تو آرزوي من به جز همين عذاب نيست

هنوز مي پرستمت هنوز ماه من تويي

هنوز مومنم ببين تنها گناه من تويي

به ماه بوسه مي زنم به كوه تكيه مي كنم

به من نگاه كن ببين به عشق تو چه مي كنم

به ماه بوسه مي زنم به كوه تكيه مي كنم

به من نگاه كن ببين به عشق تو چه مي كنم


نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۲ساعت 0:36 AM توسط مینا|


گاهی مرا به اسم صدا کن٬ همين و بس

من با توام ٬"شبيه خودت""مثل هيچ کس"


عمری به شوق ديدنت آواز خوانده ام

حالا که ساکتم تو به فرياد من برس


اينجا برای ماندن و خواندن مجال نيست

پر واکن عاشقانه هم آواز هم قفس


تکليف روشن است مرا صيد کرده ای

يعنی زدی٬ همين که رسيدم به تير رس


شيرين ترين ترانه، رها کرده ای مرا

امشب ميان مشتی از اين شعر های گس


می مانم عاشقانه به پايت بدون شک

از اولين نگاه تو تا آخرين نفس


من دل سپرده ام به تو پس لااقل تو هم

گاهی مرا به اسم صدا کن ٬ همين و بس

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۲ساعت 0:34 AM توسط مینا|


ماه بانو کمی مُلایم تر،دلِ مَردِت گرفته از دنیا

نارفیقی کشیده وخسته اس،ماه بانو رفیق شو با ما

غلظتِ اَخم وتَخمتوکم کن،حالِ مَردِت ترحم انگیزه

ماه بانو بگیر دستامو،،مردِ تو با خودش گلاویزه

ماه بانو صدایِ فریادت،با حریرِ تنت نمیخونه

سرد میگیری و نمیبینی،حالِ خونه خیلی زمستونه

،

شهربانویِ سرزمینِ من،وسعتِ بی کسیمو باور کن

واکن امشب گیره یِ موهاتو،روحمو رو تنت شناور کن

پنجه بنداز لایِ انگشتام،مردِ دیوونتو به دست بیار

همزمان با نفس کشیدن هات،ضربانِ دلِ منم بشمار


تو برادر کُشونِ این دنیا،دامنِ امنِ تو پنا گاهِ

قهر کردن باتوبرام چیزی ،مثلِ یک مرگِ ناخود آگاهِ

خیلیا روبروم ایستادن،اما هیچ وقت کم نیووردم

ماه بانو کنارِ من وایسا،تو حریفم بشی زمین خوردم


شهربانویِ سرزمین من،وسعتِ بی کسیمو باور کن

واکُن امشب گیره یِ موهاتو،روحمو رو تنت شناور کن

پنجه بنداز لایِ انگشتام،مردِ دیوونتو به دست بیار

همزمان با نفس کشیدن هات،ضربانِ دلِ منم بشمار

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۱ساعت 0:0 AM توسط مینا|


میخوام کعـــبه باشی تا پروانه شم،تمومِ تنت رو عبادت کنم

خودم رو بگیرم از این زندگی،به آغوشِ امنِ تو عـادت کنم

ببین دل به دریایِ عشقت زدم،یه کاری بکن شاید آروم شم

بشین روبروم وبهم خیـــره شو،تمومِ نگاهت رو سر میکشم

تو ایــن عصرِ بی معــجزه اومدی،منِه کافَــرو باز مومن کنی

تو میتــونی با قــدرتِ یک نگاه،تمومِ محالات و ممکن کنی


منِه گوشه گیرو ملامت نکن،بمیرم بخوام از تو سُستی کـنم

حالا که خودِ من شدی عیب نیست،یه وقتایی ام خودپرستی کنم

منِه زیرو رو کرده رو پس نده،به دنیایِ قبل از تو رو دیدنم

بـــه روزایِ عاقــل نمــا بــودنم،به روزایِ چیــزی نفهـمیدنم


عذابــت رو بیشتـربده این بــلا،واسه حال و روزِ دلم عالیـــه

بـدونِ تو لـبـخندِ رویِ لبم،خــــدا شـــاهــدِ وهــمِ خوشحـــالیه

بزار باورم شه تو این زندگی،تواین دوره یِ تلخِ عاشق کُشی

یکی هست که میشه بهش تکیه کرد،تو بالا ترین حدِ آرامشی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۰ساعت 23:59 PM توسط مینا|


روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی

چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی

چند بیتی به یاد تو غمگین...چند بیتی کنار تو لبخند...

عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی

من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد

آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی

من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب

نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی

با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل!

"عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی

کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم

در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی

شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر

فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی

بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم

این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...


نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۶ساعت 23:25 PM توسط مینا|


یه دعوتنامه با مُهرِ خیالت / فرستادم همون جای قدیمی

نمیدونم هنوز هستی یا شاید / دوباره نامه ی من رو نگیری


سر ساعت به وقت بی قراری / شدی دعوت به یک مهمونی خاص

فقط اینبار ؛ میشینی و رو سِن / نمایشنامه ای در حالِ اجراس


چراغا رو بذار خاموش کنن ؛ من /تمومِ صحنه رو چشم بسته حفظم

از آخر که منو غریبه خوندی / تا آغازی که اسمم بود " عشقم "


ببخش؛ اما؛ اگه ؛ جایی؛ یه لحظه / دلت یادی از اون خاطره ها کرد

یا مردِ قصه رویِ سِن نشستو / با چشماش التماسِت کرد ؛ که " برگرد"


اگه تلخِ دیالوگ ها و پُر درد / اگه اشکی به چشمونت نشسته

بخند؛ این ها حقیقت بود و رد شد / از این قلبی که آهسته شکسته


ولی صب کن ؛ یه چیز امشب عجیبه / تو اینجایی و من غرق نگاهت

نگو که جایِ‌ تو مثل همیشه / نشسته . . . روی صندلی . . . خیالت


صدای دست ؛ منو از تو جدا کرد / نگاهم رو تَنِ همهمه لغزید

یه مرد؛ تو نور صحنه؛ غرق رویا / که پایانِ نمایش بی تو ترسید ...


نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۳ساعت 0:8 AM توسط مینا|


خودکارِ قرمز توی دستامه

خط میزنم اسمم رو از تاریخ

من دختری از جنسِ دلشورم

من تخته مو دنیام پره از میخ


تا بوده دنیای من این بوده

بغضُ گلایه ؛ دردُ تنهایی

یه مشت دشمن با نقابِ دوست

آهِ شکستن؛ انگِ رسوایی


هر دلخوشی بود ساده بخشیدم

غم هامو تنها با خودم بُردم

هر شب تو قابِ آیینه خندیدم

بغضامو تلخِ تلخ میخوردم


هیچکی نموند؛ هیچکی نفهمید که

پشتِ نقابِ خنده ماتم بود

واسه زرنگ بازی ؛ منِ تنبل

شهریورا هم میشدم مردود


وقتی که حسی یخ زدُ لرزید

عشقم رو روی قلبش انداختم

وقتی زمستونی شدن دستام

دستی نبود و دستکشی بافتم


خم میشدم تنها؛ ولی بازم

غم هامو مینداختم روی شونم

حتی غم دوستایی که بعدا

با شادیاشون رفتن از خونم


هر کی رسید خط زد رو احساسم

گفت ساده ای ؛ خندید به خوبی هام

کم کم خیال کردم یه دیوونم

کوتاه بودن کلِّ شادی هام


کم کم رفیقم شد شبُ ؛ شعرُ

شب پرسه توی کوچه های تنگ

سیلی زدم تو گوش افکارم

هی گفتم : احمق ! سنگ شو ! از سنگ


اما نتونستم ، نشد ؛ بد شم

دنیا ! همینم من ! تمومش کن

هی آدمات خنجر زدن پشتم

کندن تمومِ ریشه مو از بُن


گاهی نباشی بهتره انگار

تا باشیِ و دفنت کنن گوشه

هیچکی نیاد سروقتِ یاد تو

حتی چراغونی بشه کوچه


خودکار مشکی توی دستامه

خط میکشم یک گوشه ی عکسم

چ(ه)ل شب ترانه بوی غم میده

من معنیِ لبخندِ برعکسم


نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۲ساعت 23:55 PM توسط مینا|


یه عاشق کنارت نشسته،ببین

میتونه با هر اشکِت عصیان کنه!

مثه رودی که وقتی بارون بیاد

میتونه که وحشی شه،طغیان کنه!


یه شاعر که قبل از تو هرچی نوشت

توش احساسِ عاشق رو از یاد بُرد

ولی بعد از اینکه تو پیدا شدی

همه برگه هاشو یهو باد بُرد!


یه جوری گرفتارِته،حاضره

واسه بودنِ تو جنایت کنه!

خودش قاضی و حُکمِ غیر از تو مرگ

نمی خواد که عشقش خیانت کنه!


جنونش برایِ تو ثابت شدست

میگی بودنش آبرو ریزیه!

از اول که این مرد اینطور نبود

یه بارم نپرسیدی دردش چیه


نه سیگارییه،با یک پُک،نرم شه

نه با قُرص،کم میکنه یادِتو!

تو ازبس که پرخاش کردی باهاش

شده عاشقِ داد و بیدادِ تو!


نگو چوبِ خُشکِ جلو ف(ح)شِ من!

من هر چی که میگم نگا(ه) میکنه!

شاید وقتی دیدِت براش بُت شدی

نمیخواد توو ذهنش خرابت کنه!


میترسم یه وقت صبرِ اون سر بیاد!

یهو دیدی حسش رو با زور،کُشت!

یه روز این بشه تیترِ روزنامه ها

زن و شوهریو سیا(ه) نور، کُشت!


نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۲ساعت 23:35 PM توسط مینا|



به حضرت زن !




تو مثل ِ سرزمین ِ من بـــزرگی

که هر شب داره به تاراج میره

یکی از دامنت میره به معراج

یکی با دامنت معراج ، میره !


همون جایی که بـــــه تیراژ ِ موهات

کتاب ِ ضــعــفــتـــو ، تالیف کردی

نشستی مشق ِ چشماتو نوشتی

یه دنیا رو بلاتکلیف کردی


اسیر ِ بی گناه ِ ترس و تقدیــر

رفیـــق ِ اشک و خون و آه و ناله

دلــیـل ِ اختلاف ِ بین ِ ادیان

معــمّـــایی ترین بحث ِ رساله


تو مرز بین اسلام و یهودی

گناه ِ سیب ِ لبنانو بپوشون

یه چیزی رو تنت بنداز دختر

بلندی های جولانو بپوشون !


چقد باید سر ِ تو جنگ باشه

سَر ِ دنیا رو با چی گرم کردی

تو باید دست ِ شیطونو ببندی

تو کــــه حتی خدا رو نرم کردی


تو مثل سرزمین من بزرگی

که هر شب داره به تاراج میره

یکی از دامنت میره به معراج

یکی با دامنت معراج میره

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۲ساعت 23:33 PM توسط مینا|

 


خسته از سوختن و ساختنی حق داری 

خسته از این همه پرپر زدنی حق داری


كرم ابريشمی و جرات پروازت نيست 

پيله از ترس اگر هم بتنی حق داری


ابری امروز اگر، قطره‌ای از مردابی

بايد از اصل خودت دل بكنی حق داری


سپر انداختم و نيزه نشانم دادی

جنگ جنگ است تو بايد بزنی حق داری


توبه از نام اگر می‌شكنم حق دارم

توبه از ننگ اگر می‌شكنی حق داری


يوسف آنقدر شكسته‌ست که نشناختی‌اش

باز هم منتظر پيرهنی حق داری


ما دو كوهيم كه هرگز نرسيديم به هم

سرد و مغرور تو هم مثل منی حق داری


نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۲ساعت 16:17 PM توسط مینا|


خسته از سوختن و ساختنی حق داری 
خسته از این همه پرپر زدنی حق داری

كرم ابریشمی و جرات پروازت نیست 
پیله از ترس اگر هم بتنی حق داری

ابری امروز اگر، قطره‌ای از مردابی
باید از اصل خودت دل بكنی حق داری

سپر انداختم و نیزه نشانم دادی
جنگ جنگ است تو باید بزنی حق داری

توبه از نام اگر می‌شكنم حق دارم
توبه از ننگ اگر می‌شكنی حق داری

یوسف آنقدر شكسته‌ست که نشناختی‌اش
باز هم منتظر پیرهنی حق داری

ما دو كوهیم كه هرگز نرسیدیم به هم
سرد و مغرور تو هم مثل منی حق داری

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۸ساعت 0:45 AM توسط مینا|



گره بند كفش توكوراست ، دیدن پابرهنه ها سنگین
كفشهای مراكجابردی ردپایم شدست ننگ زمین

به فلك می كشی مراهرروز، سهم شبهای من زمین خوردن
من درختم درخت سیب گلاب ، جای تركه گلاب وسیب بچین

آلبوم راورق بزن شاید، عكسها گریه ات بیندازند
بغض درخنده ی مونا لیزام ، عكسهای مرادوباره ببین

سردرآرازهجوم برف وبپر ، كبكها شرم نفس پروازند
روزها می روند ومی آیند، پس ازاسفند بازفروردین

چادرم رابكش به روی سرم ، تا نبینم چه برسرم آمد
دختری مینیاتوری بودم ، عكسهای مرادوباره ببین

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۸ساعت 0:44 AM توسط مینا|


مثل یک روحی ؛ رها از بند زندان و تنی!

دور هم باشی اگر از من ٬ همیشه با منی


خوب می دانی که در قلبم کسی جای تو را ...

بعد ِ تو دنیا برای من به قدر ارزنی ...


تو همیشه بی خبر مهمان بغضم می شوی

بی هوا از چشم های خسته ام سر می زنی


خسته ای از این همه طوفان پی در پی ولی

تو امید آخر عشقی ٬ نباید بشکنی !


گرمی دست تو غم را از دل من می برد

مثل یک آتش که می افتد به جان خرمنی


این همه مهر و محبت کار دستت می دهد

وای از آن روزی که دستت می رسد پیراهنی...


اِن یکادُ الذینَ ... چشم نامحرم به دور !

چشم این قوم و برادرهای شوم ِ ناتنی!


من نمی خواهم که هرشب یاد تو باشم ولی٬

تو مگر از خواب های خسته ام دل می کنی؟!


دوست داری بازهم "پروانه تر" از این شوی؟

که تمام لحظه هارا پیله دورت می تنی؟


فکر کن بود و نبود من چه فرقی می کند!؟

مثل من این روزها وقتی به فکر رفتنی


رد پایت را بگیر از کوچه های این غزل

گرچه تو تنها دلیل شاعری های منی...

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۸ساعت 0:39 AM توسط مینا|


لذت عشق در رسیدن نیست

راز پرواز در پریدن نیست

عشق گاهی ستاره ای دور است

سیب سرخی برای چیدن نیست

با زبان نگاه صحبت کن !!

کار چشمت فقط که دیدن نیست

خانه ی دوست را که گم کردیم

راه پیدا شدن دویدن نیست

این که می گویم از تو کم شده ام

اعتراف است ! فلسفیدن نیست

چند روزی سکوت سهم من است

فرصت گفتن و شنیدن نیست

گفتنی ها نگفته می مانند

وقت من دوستت .... اکیدن ! نیست

اشک می ریخت ، مرد عاشق بود

عشق به پیرهن دریدن نیست

بعد تو هرچه ابر در من باد !

سرنوشتم بجز چکیدن نیست

فصل پروانگی برای من

معنی اش جز قفس تنیدن نیست

یک نفر در من است بعد از تو

می خراشد مرا !! ولی من نیست

آخ ! عشق و سقوط مثل همند !

آخر هیچ یک رسیدن نیست


نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۸ساعت 0:36 AM توسط مینا|


هر روز می چینم دراین خانه ، این میز این گلدان و فنجان را

پس می زنم این پرده ها را تا از پنجره فصل زمستان را…

من زندگی را دوست دارم که گل های گلدانم نمی میرند

شاید اگر روزی نبودی من ، این دلخوشی های کماکان را…

هر روز می چینم برای تو ، یک شاخه گل یک شاخه آرامش

وقتی تداعی می کنی در من آرامش دور ِ دبستان را

من دختر کوهم که زانوهام ، با هیچ بادی خم نخواهد شد

من در کنار دست های تو شرمنده خواهم کرد توفان را!

از مرزهای بسته ام رد شو ، خوشبختی ام را باتو باور کن

در دست هایت جابده امشب ، آهوی از هرجا گریزان را

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۸ساعت 0:34 AM توسط مینا|


رد شد درست یک دو قد م از مقابلم

آرام ریخت پشت قد م های او دلم


تبدیل شد به حس هبوطی که عاقبت

با چشم های بسته فرو برد در گلم


دریا نبود،...بود ولی، رد گام هاش

طرحی همیشه ریخت بر اندوه ساحلم

.....

یک اتفاق نه...که بیفتد و بگذرد

آمد نشست،هم نفسم شد وقاتلم


حالا تمام رهگذران مکث می کنند

این نقش رد پای شما هست یا دلم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۶ساعت 23:39 PM توسط مینا|


آخرين مطالب
» شروعی دوباره
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : ghaleb-fa