زنی در آستانه فصلی سرد

سلام

یادم میاد چند سال پیش که بنا به دلایلی وبلاگم رو حذف کردم هیچ وقت فکر نمی کردم یکبار دیگه، یه روز دوباره گذرم به اینجا بیفته که برای آرامش دوباره بنویسم، خاطراتم رو ، دلنوشته ها ودر یک کلام خودم رو....

اما یه وقتایی توی زندگی هست که لبات قدرت فریاد ندارند ودلت قدرت حفظ اسرار و نگفته های تورو...

فریاد می زنی نه با هجوم صدایی که لبهات رو به رقص در بیاره با واژه هایی که بی صدا فریاد میکنند و تومنتشر می شوی سبک و بی نشان...


نوشته شده در شنبه 1391/04/17ساعت 2:1 PM توسط آشوب|

 

جان مي‌دهم به گوشة زندان سرنوشت

سر را به تازيانة او خم نمي‌كنم

افسوس بر دو روزة هستي نمي‌خورم

زاري بر اين سراچة ماتم نمي‌كنم

 

با تازيانه‌هاي گرانبار جانگداز

پندارد آن كه روح مرا رام كرده است

جان‌سختيم نگر، كه فريبم نداده است

اين بندگي، كه زندگي‌اش نام كرده است

 

بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي

جز زهر غم نريخت شرابي به جام من

گر من به تنگناي ملال‌آور حيات

آسوده يك نفس زده باشم حرام من!

 

تا دل به زندگي نسپارم، به صد فريب

مي‌پوشم از كرشمة هستي نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان مي‌كنم به اشك

تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را

 

اي سرنوشت، از تو كجا مي‌توان گريخت؟

من راه آشيان خود از ياد برده‌ام

يك دم مرا به گوشة راحت رها مكن

با من تلاش كن كه بدانم نمرده‌ام!

 

اي سرنوشت، مرد نبردت منم بيا

زخمي دگر بزن كه نيفتاده‌ام هنوز

شادم از اين شكنجه، خدا را، مكن دريغ

روح مرا در آتش بيداد خود بسوز!

 

اي سرنوشت! هستي من در نبرد توست

بر من ببخش زندگي جاودانه را!

منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند

محكم بزن به شانة من تازيانه را 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/06/13ساعت 1:55 AM توسط آشوب|

من آمده ام تا به ابد مال تو باشم
پرواز کنى ؛ پر بزنم ؛ بال تو باشم

چون سایه که در هر قدمش بوده کنارت
بگذار که هر لحظه به دنبال تو باشم

چون یکّه سوارى که از آینده ى فنجان
با اسب سفید آمده ؛ در فال تو باشم

بگذار که از بین دو ابروى کمانت
تیرى بزنم فاتح تک خال تو باشم

یک لحظه که گریان بشوى یا که بخندى
یک لحظه که من باشى و من حال تو باشم

دلگیر نشو ، اخم نکن ، تا که بمانم
من آمده ام تا به ابد مال تو باشم ...


علی حسنى

نوشته شده در دوشنبه 1393/06/10ساعت 10:25 PM توسط آشوب|

 

بعضی ها را
بدرقه کنید حتی اگر لایق بدرقه نباشند..
بدون کنار زدن پنجره..بدون سربرگرداندن به عقب..
بعضی ها را
بدرقه کنید و بگذارید به قلب هایی بروند در اندازه ی خودشان...
حتی اگر مطمئن باشید روزی با چشمانی وحشت زده و بی پناه بر خواهند گشت...
زخم های خاطراتشان را ببندید...بودن های ناروایشان را بشویید..
غرور و دروغ و قضاوتشان را در چمدانشان بگذارید و بگذارید به هر کجا که باید بروند،بروند...
بگذارید در گذشته به جایی که به آن تعلق دارند آرام بگیرند...
برایشان گریه کنید...سوگواری کنید..وبدانید
این از دست دادنی ضروری ست برای به دست آوردنی گران بها...

بعضی ها را
تمام کنید ودر گوشه ی بودنشان روبان بچسبانید...
بعضی چیزها...
بت ها....باورها...عادت ها...آدم ها را
برای همیشه بدرقه کنید...
دست تکان بدهید ...لبخند بزنید...قلبتان را به بوسه های باد بسپارید..
وبه زمان اجازه گذشتنی سلانه تر را بدهید...
حالا بلند شوید...شهامتتان را تحسین کنید..
وخودتان را در آغوش بگیرید

نوشته شده در یکشنبه 1393/06/09ساعت 2:1 AM توسط آشوب|

تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور که نیست

یا نگاهم بکند چشم تو ، مجبور که نیست

شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی ؟؟

با توام ...! خانه ی تنهایی من دور که نیست

آنکه با دسته گلی حرف دلش را میزد

پردرد است، ولی مثل تو مغرور که نیست

نازنین ! عشق که نه، اخم شما قسمت ماست

عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست

تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی

تو نگو نه ٬ دل دیوانه ی من کور که نیست !!

خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد

لعنتی غیر تو با هیچ کسی جور که نیست

مشکل اینجاست نگفتی تو به من ٬ می دانم

تو نمی خواهی عزیزت بشوم ... زور که نیست!

نوشته شده در پنجشنبه 1393/06/06ساعت 11:36 PM توسط آشوب|

با همین دست های خود کشتم ، حس سبز چنار بودن را
مرد و مردانه توبه خواهم کرد ، در زمستان بهار بودن را
من همان نیستم که ساده و صاف، با کمی اشک و آه رام شدم
گریه های پر از فریبت شست، از دلم ساده وار بودن را
آهوی چشم من فقط یک بار، وارد برکه ی نگاهت شد
تشنگی برده بود از یادش، پاک فصل شکار بودن را
گفته بودی که بی قرار منی، پس چرا با قرار من رفتی
خوب فهمانده ای به من نامرد، معنی بی قرار بودن را
این غزل کاش قسمت من بود : (( آمدی جان من به قربانت ...))*
شک ندارم به گور خواهم برد، حسرت شهریار بودن را
بعد تو خاطراتمان مردند، دفنشان کرده ام درون خودم
دارم احساس می کنم هر روز، طعم تلخ مزار بودن را

ناصر بقالی

نوشته شده در سه شنبه 1393/06/04ساعت 11:35 PM توسط آشوب|

خبر نداری از دلم که ساده درد می کند
از این دلی که بی تو بی اراده درد می کند
مدام ذهن خسته ام تو را مرور می کند
سَرَم،سَرَم، خدا،که فوق العاده درد می کند
به جاده می زنم ولی چقدر پای عاشقم
از اینکه بی تو می رود پیاده درد می کند
گله ندارم و غم ِ تو را به دوش می کشم
فقط شنیده ام که دوش ِ جاده درد می کند
تمام تار و پود من ، از اینکه بی خیال ، تو
دلت به من اهمیت نداده درد می کند.

صفورا یال وردی

نوشته شده در سه شنبه 1393/06/04ساعت 11:32 PM توسط آشوب|

خسته ام مثل زن حامله ای
کوهی از شهوت ناکس باشد
درد نه قرن شکستن در خود
فقط از نطفه ی ناقص باشد
.
.
خسته ام مثل دل بیوه زنی
بر سرش ترکه ای از نازایی ست
خسته از بی کسی آخر شب
دلخوش از لذت خود ارضایی ست
.
.
خسته خواهی شد اگر زن باشی
دلبرت مرد عقیمی باشد
سقط مادر شدن این درد بزرگ 
در سرت تازه جنینی باشد
.
.
وای بر این همه اندوه و شکست
وای بر بی کسی و زن بودن
تف بر این دیده شدن در لختی
وای بر حس فقط تن بودن

عابدین اسماعیلی پور

نوشته شده در دوشنبه 1393/06/03ساعت 3:15 PM توسط آشوب|

شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

برایت اتفاق افتاده در یک کافه ی ِ ابری
ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که
دلت جویایِ احوالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

چه خواهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری
نصیبت بوقِ اشغالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشه های ِ مه
سکوتت جار و جنجالِ کسی باشد که دیگر نیست

شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند
به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

تصور کن برای ِ عیدهـای ِ رفته دلتنگی
به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شبیـه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مانی
که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله
اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگر نیست

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن
الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگر نیست

رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهایت نخواهد شد
اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شهراد میدری

نوشته شده در دوشنبه 1393/06/03ساعت 2:39 PM توسط آشوب|

مرحومه سیمین بهبهانی :
وصیت کرده ام بعد از مرگم؛ همراه من
دوتا فنجان چای هم دفن کنند!!
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید...
بهرحال دلخوریها کم نیست ازبندگانش ...
همانهایی که بی اجازه واردشدند
خودخواهانه قضاوت کردند
بی مقدمه شکستند
وبی خداحافظی رفتند!

نوشته شده در پنجشنبه 1393/05/30ساعت 0:31 AM توسط آشوب|

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قائده ها و مثال ها
خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها
خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها

*فاضل نظری*

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/28ساعت 12:21 PM توسط آشوب|

 

شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

برایت اتفاق افتاده در یک کافه ی ِ ابری
ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که
دلت جویایِ احوالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

چه خواهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری
نصیبت بوقِ اشغالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشه های ِ مه
سکوتت جار و جنجالِ کسی باشد که دیگر نیست

شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند
به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

تصور کن برای ِ عیدهـای ِ رفته دلتنگی
به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شبیـه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مانی
که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله
اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگر نیست

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن
الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگر نیست

رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهایت نخواهد شد
اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شهراد میدری

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/28ساعت 12:11 PM توسط آشوب|

بایدبه دلت دل بسپارم که ببارم
انقدرترادوست بدارم که ببارم
درتاب وتب دیدنت ارام نگیرم
هرثانیه قرنی بشمارم که ببارم
من خسته ترین ابرزمستانم واینک
افتاده به شوق تو گذارم که ببارم
چشمان توبانیم نگاهی زده اتش
چون صاعقه ای داروندارم که ببارم
سارا!بتکان شاخه ی تنهایی من را
انقدرترک خورده انارم که ببارم
بی چتربیاتنگ غروبی به سراغم
بنشین پس ازعمری به کنارم که ببارم
دلتنگی من تا به ابددامنه دارد
بگذارببارم که ببارم که ببارم.....

شهراد میدری

نوشته شده در پنجشنبه 1393/05/23ساعت 11:19 PM توسط آشوب|

 

بیستون هیچ،دماوند اگر سد بشود
چشم تو قسمت من بوده و باید بشود

زده ام زیر غزل؛ حال و هوایم ابریست
هیچ کس مانع این بغض نباید بشود

بی گلایل به در خانه تان آمده ام
نکند در نظر اهل محل بد بشود؟

تف به این مرگ که پیشانی ما را خط زد
ناگهان آمد تا اسم تو ابجد بشود

ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد
- او فقط آمده بود از دل ما رد بشود-

تیشه برداشته ام ریشه خود را بزنم
شاید افسانه ی من نیز زبانزد بشود

باز هم تیغ و رگ و... مرگ برم داشته است
خون من ضامن دیدار تو شاید بشود...

 حامد بهاروند

نوشته شده در پنجشنبه 1393/05/23ساعت 11:18 PM توسط آشوب|

من اگر حوا شوم
این بار طغیان میکنم
سیب را از شاخه می چینم
ولی تقدیم شیطان میکنم
گر بخواهد کس مرا بیرون براند زان بهشت
هر چه را دستم رسد
ویران ِ ویران میکنم
دلبری ها میکنم در کار آدم دم به دم
بی گمان اورا به زور
همدست شیطان میکنم
من که حوایم
به راه وسوسه یا سادگی
هرچه باشد کار خود بر خویش
آسان میکنم
چون میسر شد به کامم
راندن شیطان و مرد
آن بهشت تازه را
همچون گلستان میکنم
هرچه را دیدم از آدم
من در این خاک بلا
در بهشت دلکشم این بار جبران میکنم
حکم میرانم
از ین پس بر زنان مهر و وفا
عاشقی را همدلی را
رسم اینان میکنم
حال اگر آدم خیالش بود تا آدم شود
با خدا یک مشورت
در کار ایشان میکنم
دست آخر این بهشت
اما بدون هرکلک
های آدم گوش کن
من باز (عــصــیـان ) میکنم ......

بتول مبشری

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/21ساعت 9:36 PM توسط آشوب|

و مرگ،مُردن نیست

و مرگ،تنها،نفس نکشیدن نیست

من مردگان بی شماری را دیده ام

که راه می رفتند

سیگار می کشیدند

حرف می زدند

و خیس از باران

انتظار و تنهایی را درک می کردند

شعر می خواندند

می گریستند

قرض می دادند

قرض می گرفتند

می خندیدند

و گریه می کردند...


مرحوم حسین پناهی

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/21ساعت 2:46 PM توسط آشوب|


تو برمی گردی چون احساس داری...به جز من رو همه وسواس داری

قبوله خسته و دلگیری اما...یه قلبِ روی من حساس داری

تو برمی گردی چوت آغوش می خوای...همین آغوشو که بوتو گرفته

تو برمی گردی و زمین می افته...نقابی که اَزم روتو گرفته

تو برمی گردی چون خوابشو دیدم...گلم داره بَرام دلتنگ می شه

درسته رنگ و روم بی تو پریده...ولی عشقت بازَم پُر رنگ می شه

تو برمی گردی چون جای تو اینجاست...واسه من مقصدت از دور پیداست

همین جا باز یکی می شیم من و تو...تو برمی گردی چون خدا با ماست

می گی نُه سال اما مطمئن باش...تمامِ عمرمو تسخیر کردی

منو ببین چقدر در اشتباهم...مگه رفتی که می گم برمی گردی

 

علی بحرینی

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/21ساعت 2:44 PM توسط آشوب|


از زندگی چیزی نفهمیدم...پشت سر هم بچگی کردیم

یک عمر رفته،تازه می فهمم...شش ماهِ اول زندگی کردیم

تو انتخاب اولم بودی...من اتخاب آخرت بودم

این زندگی شیرین نبود اما...مثل مگس دور و برت بودم

می ترسم از شب های تنهایی...بشمار،امشب چندمین باره

اِنقدر بودی و نبودی که...حس می کنم این خونه جن داره

ما چند ساله با همیم اما...از حس تو خالیه آغوشم

این زندگی مفتش گرون بوده...پس حلقَمونو چند بفروشم

حنانه حقیقت

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/21ساعت 2:42 PM توسط آشوب|

 

گناهانم را دوست دارم!
بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام،
می دانی چرا ؟!
آن ها واقعی ترین انتخاب های منند...!

" سید علی صالحی "

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/21ساعت 1:13 AM توسط آشوب|

باران به روی پنجره هاشور می زند
باران گرفته است و دلم شور می زند...
در حسرت نوشتن یک شعر تازه ام
بگذار تا به حرف بیاید جنازه ام
از خواب های یخ زده بیرون بکش مرا
از این تن ملخ زده بیرون بکش مرا
در خاک تکه های تنم را نشان بده
با خود مرا ببر...وطنم را نشان بده
نگذار راه آمدنم را عوض کنند
نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند
نگذار تا اسیر شوم توی پیله ام
بی آبرو شوند زنان قبیله ام
نگذار دین هراس بریزد به دین من
نگذار چاه نفت شود سرزمین من
نگذار زخم های تنم بیشتر شود
نگذار رودخانه ی من بی خزر شود
من را ببر...ازین تن مطرود خسته ام
از این اتاق های مه آلود خسته ام
دست مرا بگیر ... جهان را نشان بده
با من برقص...پیرهنت را تکان بده
با من برقص روی صداها و زنگ ها
با من برقص روی زبان تفنگ ها
با من برقص روی جهان های گم شده
با من برقص...با ملوان های گم شده
با من برقص روی تن بند ِ رخت ها
با من برقص زیر تمام درخت ها
با من برقص در ته بن بست های من
با من برقص...با بند ِ دست های من
دارند تکه های مرا بند می زنند
زنجیرهای من به تو لبخند می زنند
به گوشه های خونی ِ تاریک تر بیا
از من نترس...امشب نزدیک تر بیا
نزدیک باش...با هیجانم شریک شو
در تکه تکه کردن نانم شریک شو
در من هزار یاغی شمخال می زنند
در من پرندگان جهان بال می زنند
فکری برای کندن دندان گرگ کن
سلول انفرادی من را بزرگ کن...

احامد ابراهیم پور

نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/15ساعت 4:3 PM توسط آشوب|


چقدر بغض بخوانم سکوت بنویسم؟
چقدر حرف دلم را منوط بنویسم؟

... چقدر درّه بمانم به قلّه خوش باشم؟
به پای دامنه‌ها از سقوط بنویسم؟

چقدر دست من از پا درازتر باشد؟
برای آمدنت هی قنوت بنویسم؟

چه می‌شود که بیایی و شعرهایم را 
به خط بوسه به زیر گلوت بنویسم؟

و یا به جوهری از رنگ سیب روی لبت 
دو آیه از لب خود، از هبوط بنویسم

به جای بودن و ماندن، به جای آغوشت 
نصیب من شده از جستجوت بنویسم

رضا احسان پور

نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/15ساعت 3:57 PM توسط آشوب|

حال ما با دود والکل، جـا نمی آید رفیق 
زندگی کردن به عاشق ها نمی آید رفیق

روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است 
طفل حسرت نوش ما دنیا نمی آید رفیق

دستهایت را خودت "ها"کن اگریخ کرده اند 
از لب معشوقه هامان "ها"نمی آید رفیق

هضم دلتنگی برای موج آسان نیست،آه 
آب دریا بی سبب بالا نمی آید رفیق

یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان 
هیچ کس سمت دل زیبا نمی آید رفیق

التیام دردهای ما فقط مرگ است وبس 
حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق!

سجاد صفری اعظم

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/14ساعت 9:23 PM توسط آشوب|

ﺍﺯ ﻫُﺮﻡ ﺗﻨﻢ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ..ﺻﺤﺒﺖِ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ ..
ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﮔﻨﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺧﻠﻮﺕ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ..

ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﯽ
ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺗﻤﺎﺷﺎﺕ ﻋﺠﺐ ﻓﺮﺻﺖ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ..

ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﺮِ ﺳﻔﺮﻩ ﯼ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ
ﻟﺒﯿﮏ.. ﮐﺠﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﮐﯽ؟ﺩﻋﻮﺕ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ..

ﻟﺒﺨﻨﺪِ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺯﺩﻡ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﻭﺍ ﺷﺪ
ﺍﻣﺸﺐ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ؟ ! ﻧﺮﺥ ﺑﻐﻞ ﻗﯿﻤﺖ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ..

ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺪﺟﻨﺲ ﺗﺮﯾﻦ ﺷﺎﻋﺮ ﺷﻬﺮﯼ
ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺩﻫﻦِ ﻧﺎﻣﯽِ ﺗﻮ ﺗﻬﻤﺖ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ..

ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺪﻧﺖ ﺭﺍ ﻭ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﻔﺘﻢ:
ﺍﻟﺤﻖ ﻭ ﺍﻻﻧﺼﺎﻑ ﻋﺠﺐ ﻟﻌﺒﺖ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ..

محمد شریف

نوشته شده در دوشنبه 1393/05/13ساعت 12:36 PM توسط آشوب|

و من
همه‌ی جهان را
در پيراهنِ گرم تو
خلاصه می‌کنم ..

:::

مرگ را پروای آن نیست
که به انگیزه‌ای اندیشد
زندگی را فرصتی آن‌قدر نیست
که در آینه به قدمت خویش بنگرد
و عشق را مجالی نیست
حتی آن‌قدر که بگوید:
برای چه دوستت می‌دارد ..

:::

می‌دانستند
دندان برای تبسم نیز هست و
تنها
بر دریدند.

احمد شاملو

نوشته شده در دوشنبه 1393/05/13ساعت 12:20 PM توسط آشوب|

چه فرقی می کند دنیا تو را پَر داده یا من را
جدایی حاصلش مرگ است،اگر از لاله لادن را

کسی از دام چشم و موی تو بیرون نخواهد رفت
که من عمریست سرگردانم این تاریک و روشن را

تو را این قطره های اشک روزی نرم خواهد کرد
که آب آهسته و آرام می پوساند آهن را

منم آن ایستگاه پیر تنهایی که می داند
نیاید دل سپرد این عابرانِ گرمِ رفتن را

تو را بخشیدم آن روزی که از من رد شدی،آری
که پُلها خوب می فهمند معنای گذشتن را..

نوشته شده در دوشنبه 1393/05/06ساعت 11:53 AM توسط آشوب|

همیشه بغضِ تو دنیامو لرزوند...هوای گریه‌هامو داری یا نه

یه عمره که فراموشت نکردم...منو به خاطرت میاری یا نه

کسی جاتو نمی‌گیره تو قلبم...پناهی غیرِ آغوشت ندارم

صدامو می‌شنوی،این التماسه...تو تنهایی ولی تنها نذارم

با رویای تو بیدارم همیشه...شبایی رو که غرقِ اضطرابم

من اِنقدر خوابِ بد دیدم که می‌خوام...دیگه هیچ‌وقت تو این دنیا نخوابم

ببین دنیای من می‌لرزه بی تو...چه جوری باید از این غم رها شم

باید پایانِ کابوسم تو باشی...شاید تعبیرِ رویای تو باشم

نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/01ساعت 9:21 PM توسط آشوب|

بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...
هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز
زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد
آیینه روی میز توالت تمام روز
در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود
یک سینمای مبهم و صامت تمام روز
گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم
با یک نوار خالیِ کاست تمام روز
«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...
«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز..

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/30ساعت 11:54 PM توسط آشوب|

تو عادت می کنی یک روز به هرچیزی که می بینی !!!!!!!
به هر شخصی که ناچارا کنارش سرد میشینی !
تو عادت می کنی یک روز به روزایی که می گندن !!!
به این اوضاع سردرگم به این بی وقفه دل کندن !!!!!
قناعت می کنی کم کم به هر لبخند بی رنگی !!!
خطوط دفترت پرمیشه از تکلیف دلتنگی !
یه وقتایی پراز بغضی نمیدونی برای چی !!!
یه وقتی هم دلت تنگه نمیدونی برای کی !!!
من اون روزا رو می بینم که شعراتو نمی خونی !
نگاهت خیره تر میشه از آینده پشیمونی !!!
نه می خندی نه غمگینی غرورت از تو شاکی نیس !!!
من اون روزا رو می بینم !!! در این آینده شکی نیس !!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/29ساعت 1:39 PM توسط آشوب|

تـو به مـن هیچ دِینی نداری…
هیـچی …
اگر عاشقـت شـدم
خودم خواستم …
اگـر هم دنـیامو با تـو سـاخـتم
خودم خــــواستم ...

ولـــــــــــــــــــــــــــــی …

تو مـَدیونی ...
بـه همـه کسـایی کـه بعـد از تـو از ته دل بهـم گفتــن :
دوســـتت دارم …
و من پوزخند زدمو رد شدم...

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/29ساعت 1:0 AM توسط آشوب|

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را

نوشته شده در پنجشنبه 1393/04/26ساعت 11:21 PM توسط آشوب|


آخرين مطالب
» شروعی دوباره
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : ghaleb-fa