زنی در آستانه فصلی سرد

سلام

یادم میاد چند سال پیش که بنا به دلایلی وبلاگم رو حذف کردم هیچ وقت فکر نمی کردم یکبار دیگه، یه روز دوباره گذرم به اینجا بیفته که برای آرامش دوباره بنویسم، خاطراتم رو ، دلنوشته ها ودر یک کلام خودم رو....

اما یه وقتایی توی زندگی هست که لبات قدرت فریاد ندارند ودلت قدرت حفظ اسرار و نگفته های تورو...

فریاد می زنی نه با هجوم صدایی که لبهات رو به رقص در بیاره با واژه هایی که بی صدا فریاد میکنند و تومنتشر می شوی سبک و بی نشان...


نوشته شده در شنبه 1391/04/17ساعت 2:1 PM توسط آشوب|

ﺷﺮﻡ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﺗﺮﺱ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﺍﺭﺕ
ﺑﺎﺯ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﻮﺍﻡ ﮐﺎﺷﮑﯽ ﻣﯽ ﺷﮑﺴﺖ ﺩﯾﻮﺍﺭﺕ

ﺧﺒﺮﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ ﺁﻣﺪﻧﺖ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ
ﻋﯿﻦ ﺁﺷﻮﺏ ﺑﻌﺪ ﺯﻟﺰﻟﻪ ﺍﺳﺖ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﯾﮏ ﺷﻬﺮ ﺯﯾﺮ ﺁﻭﺍﺭﺕ

ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺖ ﻏﺮﻭﺏ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﺟﻤﻌﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﺴﺎﻟﺖ ﺁﻭﺭ ﺑﻮﺩ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﺴﺎﺩﺍﺳﺖ ﻋﺸﻖ ﮔﺮﭼﻪ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ جمعه ﺑﺎﺯﺍﺭﺕ

ﺣﺘﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﺴﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺮﮒ ﻫﻢ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻩﺳﺖ
ﻫﺮﮐﺠﺎﯼ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯼ ﻣﯿﺮﺳﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭﺕ

ﺗﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺁﺧﺮ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ ﺭﺍﻭﯼ ﻣﺘﻦ ﺍﺯ ﻧﻔﺲ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺳﻄﺮ ﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﻣﺮﺍ ﺑﻨﻮﯾﺲ ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺑﻢ ! ﺧﺪﺍ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﺕ


نوشته شده در یکشنبه 1393/09/09ساعت 7:16 PM توسط آشوب|

ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺫﺭّﺕ ﻣﮑﺰﯾﮑﯽ ﻭ ﻏﺮﻭﺏ
ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﻓﺘﻀﺎﺡ ﻭ ﺧﻮﺏ
ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﺧﻂ ّ ﻣﺘﺮﻭﯼ ﺗﺠﺮﯾﺶ ﺗﺎ ﺟﻨﻮﺏ
ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺳﭙﺎﺭﻣﺶ
ﺗﻬﺮﺍﻥ ِ ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﯼ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭘﺎ ﻓﻠﺞ
ﺗﻬﺮﺍﻥ ِ ﻭﺻﻠﻪ ﭘﯿﻨﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﺎ ﺧﻄﻮﻁ ﮐﺞ
ﺗﻬﺮﺍﻥ ِ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ ﺗﺎ ﮐﺮﺝ
ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺳﭙﺎﺭﻣﺶ
ﻣﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺧﻮﻧﯽ ﻭ ﭘﺮ ﺍﻟﺘﻬﺎﺏ ﺭﺍ
ﻣﻦ ﺳﻄﻞ ﻫﺎﯼ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﯼ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺭﺍ
ﺑﺮ ﺳﻨﮓ ﻓﺮﺵ ﮐﻬﻨﻪ ﺑﺴﺎﻁ ﮐﺘﺎﺏ ﺭﺍ
ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ
ﻣﻦ ﺧﺶّ ﻭ ﺧﺶّ ِ ﺭﻓﺘﮕﺮ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺭﺍ
ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﻬﻤﻦ ﻭ ﺭﯾﻪ ﯼ ﻏﺮﻕ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ
ﻣﻦ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩ ﺭﺍ
ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ
ﺑﻠﻮﺍﺭ ﭘﺮ ﺩﺭﺧﺖ ﻭﻟﯿﻌﺼﺮ ﺗﺎ ﻭﻧﮏ
ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﻭ ﺗﺨﻤﻪ ﻭ ﭘﻔﮏ
ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻫﺎﯼ ﻫﺮ ﺷﺒﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻣﺸﺘﺮﮎ
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﺗﺎﻕ ﻫﺎ
ﺑﺮ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺍﻡ ﺟﺎﯼ ﺩﺍﻍ ﻫﺎ
ﮔﺮﯾﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ ... ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻫﺎ
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ

نوشته شده در دوشنبه 1393/09/03ساعت 2:22 AM توسط آشوب|

تابوت اگر دو مرده را جا میداشت
من آنجا می بودم کنار تو

ما بنده گان ناگزیریم 
اما 
حالا که هجران پیشانی نوشت مقدر آدمی است
این درخت که اینک تکیه گاه توست
امروز منم
این درخت که امروز منم
فردا تابوتت
بمانی درختت می شوم
بمیری تابوتت ...

علیرضا روشن

نوشته شده در دوشنبه 1393/09/03ساعت 2:17 AM توسط آشوب|

نماندست چیزی به جز غم... مهم نیست
گرفته دلم از دو عالم... مهم نیست

تو را دوست دارم! قسم به خدا که...
اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست

فقط آرزو می کنم که بمیرم
پس از آن بهشت و جهنم مهم نیست

همان وقت رانده شدن به زمین... آه!
به خود گفت حوا که "آدم" مهم نیست

بیا تا علف های هرز بکاریم
اگر مرگ گل های مریم مهم نیست

ببین! مرگ هم شانس می خواهد ای عشق
فقط خوردن جامی از سم مهم نیست

نماندست چیزی به جز غم, مهم نیست,
گرفته دلم از دو عالم, مهم نیست,

بمانم, بخوانم, برقصم, بمیرم...
دگر هیچ چیزی برایم مهم نیست

نوشته شده در دوشنبه 1393/09/03ساعت 2:15 AM توسط آشوب|

بوی جنازه، بوی خون میدی
بوی زمین، بوی جنون میدی
بیس ساله که از جنگ برگشتی
بیس ساله که هر روز جون میدی

من بچه تم می فهممت بابا!
با خون نمازاتو وضو کردی
خوندم وصیت نامَتو، واسم
روزای خوبی آرزو کردی...

از مدرسه برگشتم و دیدم
توو کوچمون روی زمین بودی
مردم بهت خندیدن! اما تو
توو معبرِ میدونِ مین بودی..

اینه همون روزای خوبی که
گفتی برامون هدیه آوردی؟
اینه جوابه هشت سالی که
واسش منو از خاطرت بردی؟

خوندم وصیت نامتو، گفتی:
وقتی که برگردی من آزادم
حالا برای نسخه های تو
توو نوبت امضای بنیادم! 

دارم تقاصِ جنگو پس می دم
جنگی که می گفتی مقدس بود
ما هردومون قربانیِ جنگیم
بسه، برا هف پشتمون بس بود

انگار مردم یادشون رفته
از این همه تحقیر می ترسم
از اینکه نفرین شی برای جنگ
از بازیِ تقدیر می ترسم

من بچه تم، می فهمی حرفامو؟
تویِ جوونی مثلِ تو پیرم
بیس ساله بعد از جنگ، می جنگم
من حقتو از جنگ میگیرم..

احمد امیر خلیلی

نوشته شده در دوشنبه 1393/09/03ساعت 2:6 AM توسط آشوب|

بعد از بـــه نام ایـــزد و تقدیـــم احترام
اکسیژن همیشگی شعر من ، سلام

بـاران غربت اسـت و لغـت هــــای آجری
این بار چندم است که نم داده حرف هام

حیفم میاید این که بگویم هوا بـد است
یا این کـــه گم شدم وسط مـردمان خـام

گفتم دوخط برای شما درد ودل کنم
محض رسیدنم به گذرگاه التیـام

یادش بخیر فاصله ی دست هایمان
کم می شد از تولد یک جذبه ی مدام

وقتی که روی پنجره ها رنگ می گرفت
تصویــر مومنانه ی یک عشق بی کلام

یادم نمی رود شب تعیین سرنوشت
دادم بــه دست های شما اختیار تام

چیزی میان خاطره هایم شکفته شد
چیـــزی شبیه بــی تو نمی آورم دوام

همسایه ها به پنجره هامان ظنین شدند
و بعـد لحظـه لحظـــه رسیدم بــه اتهام

حالا تمام فاصله ها قسمت مـنند
حالا که فکر می کنم این قدر ناتمام

حالا که قلب روشن همسایه های خوب
در اصل قلب تیره ی گرگی است بی مرام

این قلب های کوچک و مضحک که سال هاست
پیـــوستـه می تپنـد بـــــه امّـید انتقــــام

دیگـر نمی رسیم بـــه درهای آشتـی
قهر است با من و تو خدا روی پشت بام

از درد خـاص ِعشــق عزیزت کـــه بگذریم
هر شب شکنجه می دهدم دردهای عام

اکسیـژن همیشـگی شـعر من ٬ ببخش
سخت است درک این همه تکراری مدام

بـدرود تـــا تولـد دیـدارهـای زود
امضا : منی که گم شده ام در تو ، والسلام

نوشته شده در دوشنبه 1393/09/03ساعت 2:4 AM توسط آشوب|

انسان امروزی -مفیدومختصر-تنهاست
تنهای تنها...کاملا...ازهرنظرتنهاست
تنهایی اش رامی بَرد باخود،به هرشهری
انسانِ تنها:خانه باشد یاسفر،تنهاست
باآنکه درآغوش هم هستیم: تنهاییم
هر"خانواده" :جمعی از"چندین نفرتنها"ست
علمی به نامِ علمِ"تنهایی شناسی" نیست
بااینکه دراین روزها:نوع بشرتنهاست
نقاش تنهایی یک شهربزرگم من
هرخالقی درموقع خلق اثر تنهاست
دل را-به هرتعدادلازم بود-قسمت کن
هرکس "یکی" رادوست دارد:بیشترتنهاست!
اصغرعظیمی مهر

نوشته شده در دوشنبه 1393/09/03ساعت 2:1 AM توسط آشوب|

حرفِ دلِ من شعر و سکوت و سخنم، شرم با این زن پتیاره­ی عریان چه بگویم؟ از این یقه آزادیِ میلاد کراوات بر اسکلتِ فتحعلی­خان چه بگویم؟ از بُغضِ فراموشیِ «همّت» به «مدرّس» از «باکری» خسته به «چمران» چه بگویم؟ با دخترکِ فال­فروشِ لبِ مترو یا بیوه زنِ بچّه به دندان چه بگویم؟ زن با غمِ شش عائله با من چه بگوید؟ من با شکمِ گُشنه به ایمان چه بگویم؟ با او که گُل آورده دم شیشه­ی ماشین از لذّت این شرشر باران چه بگویم؟ دامانِ رها، موی پریشان، منِ شاعر با خشمِ دو مامورِ مسلمان چه بگویم؟ تا خرخره شهری به لجن رفته و حالا ماندم که به یک چاک گریبان چه بگویم!؟ مهدی فرجی
نوشته شده در شنبه 1393/08/10ساعت 10:21 PM توسط آشوب|

سر ريز كن اين پيك هاي آخرم را
از رنج لبريز است،خالي كن سرم را!

كوهي پر از دردم،پر از دردم،پر از درد
خيلي دلم كرده هواي مادرم را...

يادم نده پرواز كردن را كه چندي ست
انگار دستي كنده بالم را...پرم را...

آنقدر غمگينم كه انگاري شنيدم-
با خواهرم ديدند مردم،شوهرم را

***
مادر!دعا كن كودكم دختر نباشد...

نوشته شده در شنبه 1393/08/10ساعت 0:1 AM توسط آشوب|

 

عذابم را دو چندان مي كني

اما نمي داني !

كه من ديگر

نه آن مرغم

كه بر بام تو بنشينم

نه آن آهو

كه از دام تو بگريزم

دلم تنگ است

دلم تنگ است

سرودم خامشي رنگ است

بيا بنشين تماشا كن

فريبا را

كه از سنگ است

و شعر من

نه از روم و نه از زنگ است

نه اميدي

نه ديداري

نه پروازي

نه حتي ، نغمه اي، سازي

چرا در من نمي ميري؟

خيال خام بي پروا !

كجا بايد كه بگريزم

من از تكرار اين سودا !

ميان ناله هاي من

صداي باد مي آيد

صداي خاموشي هاي

زني ناشاد مي آيد.....

فریباشش بلوکی

نوشته شده در سه شنبه 1393/08/06ساعت 10:24 PM توسط آشوب|

فرانسوی عاشقم باش 
عشق ایرانی
نرسیدن است
نبودن است
سر به بیابان زدن و
نی زدن است
یار را شمع محفل دیگران دیدن و
سر بر شانه ی ساقی سوختن است

فرانسوی
ایتالیایی
حتی شده هندی
...
سیاه سفید عاشقم باش!

نوشته شده در دوشنبه 1393/08/05ساعت 9:49 PM توسط آشوب|

اين پچ پچه ها چيست رهايم بکنيد
مردم خبري نيست رهايم بکنيد
من را بگذاريد که پامال شود
بازيچه ي اطفال کهن سال شود
من را بگذاريد به پايان برسد
شايد لت وپارم به خیابان برسد
من شاهد نابودي دنياي منم
بايد بروم دست به کاري بزنم
حرفت همه جا هست چه بايد بکنم
با اين همه بن بست چه بايد بکنم
ای عشق تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سرم اوردند
من عشق شدم مرا نمي فهميدند
در شهر خودم مرا نميفهميدند
اين دغدغه را تاب نمي اوردند
گاهي همگي مسخره ام ميکردند
بعداز تو به دنياي دلم خنديدند
مردم به سرا پاي دلم خنديدند
من زيستنم قصه ي مردم شده است
يک تو وسط زندگيم گم شده است

با تصرف و تلخیص- علیرضا آذر

نوشته شده در دوشنبه 1393/08/05ساعت 2:12 PM توسط آشوب|

کاش از رفتن آنقدر سیر بودی
که می توانستم برایت،
کمی ترس هایم را زمزمه کنم..
دست خودم نیست..،
که از کودکی از یتیم شدن می ترسیدم
از تنهایی مادام العمر..
از اینکه مبادا متهم به بی کسی شوم..

کاش زیر سرت کمی بلندِ دامنم می شد
تا دنیای من
جز آغوش تو، بدهکار هیچ پناهگاهی نباشد..
که با آغوشت کلنجار روم و
شعرم را آنقدر درگیر تو کنم تا
تنهایی ام بر سرت خراب شود..
تو به ترس های درونی ام مظنون شوی
تا من محکوم به اعتماد شانه هایت شوم..

کاش از رفتن آنقدر سیر بودی که...
اصلا ولش کن..
رفتن آنقدر به پاهایت می آید
که حق داری، روحت از ترس های من بی خبر باشد

می دانی..
تنها که باشی..، بیش از هرچیز
با واژه آغوش مشکل خواهی داشت..

نوشته شده در دوشنبه 1393/08/05ساعت 0:20 AM توسط آشوب|

غمی دارد دلم شرحش فقط افسانه می خواهد
به پای خواندنش هم گریه ی جانانه می خواهد

من آن ابر پر از بغضم که هر جایی نمی بارد
برای گریه کردن مرد هم یک شانه می خواهد

شبیه شمع تنهایی که پای خویش می سوزد
دلم آغوش گرم و عشق یک پروانه می خواهد

برایش شعر گفتم تا رقیبم پیش شاعرها
بگوید عاشقش او را هنرمندانه می خواهد

به قدر یک نگاه ساده او را خواستم اما
به قدر یک نگاه ساده هم حتی نمی خواهد

نوشته شده در یکشنبه 1393/08/04ساعت 8:19 PM توسط آشوب|

دســتِ مــرا گــرفــتـه‌ای بــا زور مـی‌بــری بــهــشــت!؟
ارزانـی ِ خـودت بــهـشــت و آن هـمـه حـوریـانِ زشـــت
مــن آتـــشـــم، خــانـــه‌ی مـــن در جــــهــــنـــم اســت
جايی کنار ِ «نیـچـه» و «صـادق هـدایـت» و «بـرشت»

نوشته شده در چهارشنبه 1393/07/30ساعت 11:38 PM توسط آشوب|

لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن
بین روح و بدن ات فاصله تعیین کردن

نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک "
نتوانست، بنا کرد به توهین کردن

زیر بار غم تو داشت کسی له می شد
عشق بین همه برخاست به تحسین کردن

آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام
که نمانده است توانایی نفرین کردن

"با وفا" خواندم ات از عمد که تغییر کنی
گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن

"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست "
خط مزن نقش مرا موقع تمرین کردن!

وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست!
اشتباه است مرا دورتر از این کردن

کاظم بهمنی

نوشته شده در چهارشنبه 1393/07/30ساعت 0:55 AM توسط آشوب|

 

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی
بشنود یک نفر از نامزدش دل برده
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی
که به پرونده ی جرم پسرش برخورده
خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ
بین دعوای پدر مادر خود گم شده است
خسته مثل زن راضی شده به مهر طلاق
که پس از بخت بدش سوژه ی مردم شده است
خسته مثل پدری که پسر معتادش
غرق در درد خماری شده فریاد زده
مثل یک پیرزنی که شده سرباز عروس
پسرش پیش زنش بر سر او داد زده
خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم
دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است
مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند
زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است
خسته مثل پدری گوشه ی آسایشگاه
که کسی غیر پرستار سراغش نرود
خسته ام بیشتر از پیر زنی تنها که
عید باشد نوه اش سمت اتاقش نرود
خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید
غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است
شده ام مثل مریضی که پس از قطع امید
در پی معجزه ای راهی مشهد شده است

"علی صفری"

نوشته شده در سه شنبه 1393/07/29ساعت 10:51 AM توسط آشوب|


بگذار هرچه نمی خواهند 
بگوئیم
بگذار هرچه نمی خواهیم 
بگویند
باران که بیاید
از دست چترها
کاری بر نمی آید
ما اتفاقی هستیم
که افتاده ایم!
نصرت رحمانی

نوشته شده در جمعه 1393/07/25ساعت 9:36 PM توسط آشوب|


خوابم به دورِ گردنِ من دار می کِشد
بیداری ام نشسته و سیگار می کِشد
به صندلیِ ثابتِ من خیره مانده دود
هی چرخ می زند ولی این بار می کِشدـ
ـ از زیرِ پام، صندلیِ خواب رفته را
یا یک جنازه ی تهِ تالاب رفته راـ
ـ بیرون نمی کِشد ولی از خواب می پَرَم ـ
ـ دنیای کوچکی که تهِ آب رفته را
من مردِ ماجرای مجاریِ جُرم هام
مَردی که تا همیشه به مُرداب رفته راـ
ـ برگرد سوی خوابی از اعماقِ... ـماقِ...ـآق
برگرد سوی بستری از خون و اتفاق
از برف، برفِ یخ زده روی نوکِ درخت
تا قار قارِ یخ زده روی نوکِ کلاغ
دیوارها محاصره ام میکنند هی
وقتی که آب می رَوَد از گریه ام اتاق
انگشت های مضطرب فرش توی رَج
پیچیدنِ گره به گلوی تنی فلج
که قورت داده توی گلویش سکوت را
که می خورَد جنازه ی یک عنکبوت را
تیر از تفنگ پاشد و یک جاده را کشید
وقتی که گرگ، ماشه ی قلاده را کشید
در آسمان به حکمِ زمین انفجار شد
وقتی که شب به گرگ بیابان دچار شد
کم کم جنازه روی زمین می کِشد به هوش
گرگ آمده...و لاشه ی یک صبح، روی دوش
تنها شدم میان دراندشتِ ازدحام
تعقیب می کنند مرا رد کفش هام
صبحیست که نیامده نابود می شود
بیداری ام نشسته و هی دود مـ ـیـ ـشـ ـو د

نوشته شده در جمعه 1393/07/25ساعت 8:28 PM توسط آشوب|

روزی پشیمان می شوی آن روز خیلی دیر نیست
روزی که دیگر قلب من با عشق تو درگیر نیست
آن روز می بوسی مرا در قاب عکس ساکتی
زل میزنی چشم مرا سهم ات بجز تصویر نیست
با گریه می گویی بیا با بغض می خوانی مرا
دیرست دیگر.. حس من بر پای تو زنجیر نیست
پُک می زنی یاد مرا با طعم سیگار وُ جنون
میسوزی از آهی که خود گفتی که دامن گیر نیست
روزی میان اشک وُ خون هم پای شعرم می دَوی
با درد می گویی به خود دیگر مرا پیگیر نیست
آن روز تنها می شود هم تخت و هم پیراهن ات
می خواهی ام می خواهی ام لیکن دگر تقدیر نیست
با او به خلوت می روی با او بَغل می نوشیُ
پایانِ آن مستانگی جز ناله ی شبگیر نیست
آن روز می کوبی به در آشفته و آشفته تر
حسرت عذابت میدهد قلب تو بی تقصیر نیست
روزی نشانی ِمرا از کوچه ها می پرسی ُ
راهت نمی افتد به من خودکرده را تدبیر نیست

بتول مبشری

نوشته شده در پنجشنبه 1393/07/24ساعت 10:48 PM توسط آشوب|

می شناسی ام؟!

من الهه ی نگون بخت ، خدایگان ابیات موزونم...

به سمت من نیا!!!

سالهاست معشوقه ی پرتمنای عشق بازیهای خدای جنونم

و چه زجری دارد

زایش کودک نفرت

و

چه شیرینی گنگی است 

هرزگی های خاکستری

توقف ممنوع ، به سمت من نیا.

آشوب

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1393/07/23ساعت 2:37 PM توسط آشوب|


به دنبال آرزوهایم خواهم رفت
هرچه می خواهد از
سنگ سرزنش
قضاوت
ببارد
هیچ کس را توان ستادن
تصویر رویایم نیست
عهد بسته ام
قبل از مرگم

 نمیرم

لیلا هژیر

نوشته شده در سه شنبه 1393/07/22ساعت 11:6 AM توسط آشوب|

من نشستم بروي

مي بخري

برگردي

ترسم اين است

مسلمان شده باشي جايي

 

مهدي فرجي

نوشته شده در سه شنبه 1393/07/22ساعت 10:56 AM توسط آشوب|

بفرما ؛ آخرش این شد ؛ هزاران شهر دور از هم
دوتامان غرق تنهایی و محو حالتی مبهم

خیالت خام شد ؛ بردند از ما مهربانی را
حواست پرت شد ؛ خشکید باغ عشقمان کم کم

فراق اینجاست می بینی؟ اگر دقت کنی حالا
جدایی را نگاه کینه توزت کرده ؛ خاطر جَم

از آن وقتی که خودخواهی به دنیامان فرود آمد
گمانم غصه ی دوری نشسته در دل آدم

تو گفتی راستی را دوست می داری ولی آخر ـ
تمام قول هایت شد ؛ شبیه منحنی ها ؛ خَم

پُر از زهرند انگاری عسل ها در نبود ِ تو
شراب ناب هم انگار مخلوط َ ست با یک سَم

پس از تو حال من خوب است ؛ یک تصویر می خواهی؟
شبیه ساعتی بعد از وقوع زلزله در بَم

جواد مزنگی

نوشته شده در سه شنبه 1393/07/15ساعت 2:59 PM توسط آشوب|

یک جای قرآن را نمی فهمم

واللیل...

توصیف موی توست

یا چشمت!؟

احسان پرسا

نوشته شده در سه شنبه 1393/07/15ساعت 2:53 PM توسط آشوب|

 

جان مي‌دهم به گوشة زندان سرنوشت

سر را به تازيانة او خم نمي‌كنم

افسوس بر دو روزة هستي نمي‌خورم

زاري بر اين سراچة ماتم نمي‌كنم

 

با تازيانه‌هاي گرانبار جانگداز

پندارد آن كه روح مرا رام كرده است

جان‌سختيم نگر، كه فريبم نداده است

اين بندگي، كه زندگي‌اش نام كرده است

 

بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي

جز زهر غم نريخت شرابي به جام من

گر من به تنگناي ملال‌آور حيات

آسوده يك نفس زده باشم حرام من!

 

تا دل به زندگي نسپارم، به صد فريب

مي‌پوشم از كرشمة هستي نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان مي‌كنم به اشك

تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را

 

اي سرنوشت، از تو كجا مي‌توان گريخت؟

من راه آشيان خود از ياد برده‌ام

يك دم مرا به گوشة راحت رها مكن

با من تلاش كن كه بدانم نمرده‌ام!

 

اي سرنوشت، مرد نبردت منم بيا

زخمي دگر بزن كه نيفتاده‌ام هنوز

شادم از اين شكنجه، خدا را، مكن دريغ

روح مرا در آتش بيداد خود بسوز!

 

اي سرنوشت! هستي من در نبرد توست

بر من ببخش زندگي جاودانه را!

منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند

محكم بزن به شانة من تازيانه را 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/06/13ساعت 1:55 AM توسط آشوب|

من آمده ام تا به ابد مال تو باشم
پرواز کنى ؛ پر بزنم ؛ بال تو باشم

چون سایه که در هر قدمش بوده کنارت
بگذار که هر لحظه به دنبال تو باشم

چون یکّه سوارى که از آینده ى فنجان
با اسب سفید آمده ؛ در فال تو باشم

بگذار که از بین دو ابروى کمانت
تیرى بزنم فاتح تک خال تو باشم

یک لحظه که گریان بشوى یا که بخندى
یک لحظه که من باشى و من حال تو باشم

دلگیر نشو ، اخم نکن ، تا که بمانم
من آمده ام تا به ابد مال تو باشم ...


علی حسنى

نوشته شده در دوشنبه 1393/06/10ساعت 10:25 PM توسط آشوب|

 

بعضی ها را
بدرقه کنید حتی اگر لایق بدرقه نباشند..
بدون کنار زدن پنجره..بدون سربرگرداندن به عقب..
بعضی ها را
بدرقه کنید و بگذارید به قلب هایی بروند در اندازه ی خودشان...
حتی اگر مطمئن باشید روزی با چشمانی وحشت زده و بی پناه بر خواهند گشت...
زخم های خاطراتشان را ببندید...بودن های ناروایشان را بشویید..
غرور و دروغ و قضاوتشان را در چمدانشان بگذارید و بگذارید به هر کجا که باید بروند،بروند...
بگذارید در گذشته به جایی که به آن تعلق دارند آرام بگیرند...
برایشان گریه کنید...سوگواری کنید..وبدانید
این از دست دادنی ضروری ست برای به دست آوردنی گران بها...

بعضی ها را
تمام کنید ودر گوشه ی بودنشان روبان بچسبانید...
بعضی چیزها...
بت ها....باورها...عادت ها...آدم ها را
برای همیشه بدرقه کنید...
دست تکان بدهید ...لبخند بزنید...قلبتان را به بوسه های باد بسپارید..
وبه زمان اجازه گذشتنی سلانه تر را بدهید...
حالا بلند شوید...شهامتتان را تحسین کنید..
وخودتان را در آغوش بگیرید

نوشته شده در یکشنبه 1393/06/09ساعت 2:1 AM توسط آشوب|

تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور که نیست

یا نگاهم بکند چشم تو ، مجبور که نیست

شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی ؟؟

با توام ...! خانه ی تنهایی من دور که نیست

آنکه با دسته گلی حرف دلش را میزد

پردرد است، ولی مثل تو مغرور که نیست

نازنین ! عشق که نه، اخم شما قسمت ماست

عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست

تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی

تو نگو نه ٬ دل دیوانه ی من کور که نیست !!

خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد

لعنتی غیر تو با هیچ کسی جور که نیست

مشکل اینجاست نگفتی تو به من ٬ می دانم

تو نمی خواهی عزیزت بشوم ... زور که نیست!

نوشته شده در پنجشنبه 1393/06/06ساعت 11:36 PM توسط آشوب|


آخرين مطالب
» شروعی دوباره
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : ghaleb-fa