زنی در آستانه فصلی سرد

سلام

یادم میاد چند سال پیش که بنا به دلایلی وبلاگم رو حذف کردم هیچ وقت فکر نمی کردم یکبار دیگه، یه روز دوباره گذرم به اینجا بیفته که برای آرامش دوباره بنویسم، خاطراتم رو ، دلنوشته ها ودر یک کلام خودم رو....

اما یه وقتایی توی زندگی هست که لبات قدرت فریاد ندارند ودلت قدرت حفظ اسرار و نگفته های تورو...

فریاد می زنی نه با هجوم صدایی که لبهات رو به رقص در بیاره با واژه هایی که بی صدا فریاد میکنند و تومنتشر می شوی سبک و بی نشان...


نوشته شده در شنبه 1391/04/17ساعت 2:1 PM توسط آشوب|

مرحومه سیمین بهبهانی :
وصیت کرده ام بعد از مرگم؛ همراه من
دوتا فنجان چای هم دفن کنند!!
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید...
بهرحال دلخوریها کم نیست ازبندگانش ...
همانهایی که بی اجازه واردشدند
خودخواهانه قضاوت کردند
بی مقدمه شکستند
وبی خداحافظی رفتند!

نوشته شده در پنجشنبه 1393/05/30ساعت 0:31 AM توسط آشوب|

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قائده ها و مثال ها
خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها
خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها

*فاضل نظری*

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/28ساعت 12:21 PM توسط آشوب|

 

شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

برایت اتفاق افتاده در یک کافه ی ِ ابری
ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که
دلت جویایِ احوالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

چه خواهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری
نصیبت بوقِ اشغالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشه های ِ مه
سکوتت جار و جنجالِ کسی باشد که دیگر نیست

شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند
به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

تصور کن برای ِ عیدهـای ِ رفته دلتنگی
به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شبیـه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مانی
که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله
اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگر نیست

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن
الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگر نیست

رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهایت نخواهد شد
اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شهراد میدری

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/28ساعت 12:11 PM توسط آشوب|

بایدبه دلت دل بسپارم که ببارم
انقدرترادوست بدارم که ببارم
درتاب وتب دیدنت ارام نگیرم
هرثانیه قرنی بشمارم که ببارم
من خسته ترین ابرزمستانم واینک
افتاده به شوق تو گذارم که ببارم
چشمان توبانیم نگاهی زده اتش
چون صاعقه ای داروندارم که ببارم
سارا!بتکان شاخه ی تنهایی من را
انقدرترک خورده انارم که ببارم
بی چتربیاتنگ غروبی به سراغم
بنشین پس ازعمری به کنارم که ببارم
دلتنگی من تا به ابددامنه دارد
بگذارببارم که ببارم که ببارم.....

شهراد میدری

نوشته شده در پنجشنبه 1393/05/23ساعت 11:19 PM توسط آشوب|

 

بیستون هیچ،دماوند اگر سد بشود
چشم تو قسمت من بوده و باید بشود

زده ام زیر غزل؛ حال و هوایم ابریست
هیچ کس مانع این بغض نباید بشود

بی گلایل به در خانه تان آمده ام
نکند در نظر اهل محل بد بشود؟

تف به این مرگ که پیشانی ما را خط زد
ناگهان آمد تا اسم تو ابجد بشود

ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد
- او فقط آمده بود از دل ما رد بشود-

تیشه برداشته ام ریشه خود را بزنم
شاید افسانه ی من نیز زبانزد بشود

باز هم تیغ و رگ و... مرگ برم داشته است
خون من ضامن دیدار تو شاید بشود...

 حامد بهاروند

نوشته شده در پنجشنبه 1393/05/23ساعت 11:18 PM توسط آشوب|

من اگر حوا شوم
این بار طغیان میکنم
سیب را از شاخه می چینم
ولی تقدیم شیطان میکنم
گر بخواهد کس مرا بیرون براند زان بهشت
هر چه را دستم رسد
ویران ِ ویران میکنم
دلبری ها میکنم در کار آدم دم به دم
بی گمان اورا به زور
همدست شیطان میکنم
من که حوایم
به راه وسوسه یا سادگی
هرچه باشد کار خود بر خویش
آسان میکنم
چون میسر شد به کامم
راندن شیطان و مرد
آن بهشت تازه را
همچون گلستان میکنم
هرچه را دیدم از آدم
من در این خاک بلا
در بهشت دلکشم این بار جبران میکنم
حکم میرانم
از ین پس بر زنان مهر و وفا
عاشقی را همدلی را
رسم اینان میکنم
حال اگر آدم خیالش بود تا آدم شود
با خدا یک مشورت
در کار ایشان میکنم
دست آخر این بهشت
اما بدون هرکلک
های آدم گوش کن
من باز (عــصــیـان ) میکنم ......

بتول مبشری

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/21ساعت 9:36 PM توسط آشوب|

و مرگ،مُردن نیست

و مرگ،تنها،نفس نکشیدن نیست

من مردگان بی شماری را دیده ام

که راه می رفتند

سیگار می کشیدند

حرف می زدند

و خیس از باران

انتظار و تنهایی را درک می کردند

شعر می خواندند

می گریستند

قرض می دادند

قرض می گرفتند

می خندیدند

و گریه می کردند...


مرحوم حسین پناهی

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/21ساعت 2:46 PM توسط آشوب|


تو برمی گردی چون احساس داری...به جز من رو همه وسواس داری

قبوله خسته و دلگیری اما...یه قلبِ روی من حساس داری

تو برمی گردی چوت آغوش می خوای...همین آغوشو که بوتو گرفته

تو برمی گردی و زمین می افته...نقابی که اَزم روتو گرفته

تو برمی گردی چون خوابشو دیدم...گلم داره بَرام دلتنگ می شه

درسته رنگ و روم بی تو پریده...ولی عشقت بازَم پُر رنگ می شه

تو برمی گردی چون جای تو اینجاست...واسه من مقصدت از دور پیداست

همین جا باز یکی می شیم من و تو...تو برمی گردی چون خدا با ماست

می گی نُه سال اما مطمئن باش...تمامِ عمرمو تسخیر کردی

منو ببین چقدر در اشتباهم...مگه رفتی که می گم برمی گردی

 

علی بحرینی

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/21ساعت 2:44 PM توسط آشوب|


از زندگی چیزی نفهمیدم...پشت سر هم بچگی کردیم

یک عمر رفته،تازه می فهمم...شش ماهِ اول زندگی کردیم

تو انتخاب اولم بودی...من اتخاب آخرت بودم

این زندگی شیرین نبود اما...مثل مگس دور و برت بودم

می ترسم از شب های تنهایی...بشمار،امشب چندمین باره

اِنقدر بودی و نبودی که...حس می کنم این خونه جن داره

ما چند ساله با همیم اما...از حس تو خالیه آغوشم

این زندگی مفتش گرون بوده...پس حلقَمونو چند بفروشم

حنانه حقیقت

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/21ساعت 2:42 PM توسط آشوب|

 

گناهانم را دوست دارم!
بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام،
می دانی چرا ؟!
آن ها واقعی ترین انتخاب های منند...!

" سید علی صالحی "

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/21ساعت 1:13 AM توسط آشوب|

باران به روی پنجره هاشور می زند
باران گرفته است و دلم شور می زند...
در حسرت نوشتن یک شعر تازه ام
بگذار تا به حرف بیاید جنازه ام
از خواب های یخ زده بیرون بکش مرا
از این تن ملخ زده بیرون بکش مرا
در خاک تکه های تنم را نشان بده
با خود مرا ببر...وطنم را نشان بده
نگذار راه آمدنم را عوض کنند
نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند
نگذار تا اسیر شوم توی پیله ام
بی آبرو شوند زنان قبیله ام
نگذار دین هراس بریزد به دین من
نگذار چاه نفت شود سرزمین من
نگذار زخم های تنم بیشتر شود
نگذار رودخانه ی من بی خزر شود
من را ببر...ازین تن مطرود خسته ام
از این اتاق های مه آلود خسته ام
دست مرا بگیر ... جهان را نشان بده
با من برقص...پیرهنت را تکان بده
با من برقص روی صداها و زنگ ها
با من برقص روی زبان تفنگ ها
با من برقص روی جهان های گم شده
با من برقص...با ملوان های گم شده
با من برقص روی تن بند ِ رخت ها
با من برقص زیر تمام درخت ها
با من برقص در ته بن بست های من
با من برقص...با بند ِ دست های من
دارند تکه های مرا بند می زنند
زنجیرهای من به تو لبخند می زنند
به گوشه های خونی ِ تاریک تر بیا
از من نترس...امشب نزدیک تر بیا
نزدیک باش...با هیجانم شریک شو
در تکه تکه کردن نانم شریک شو
در من هزار یاغی شمخال می زنند
در من پرندگان جهان بال می زنند
فکری برای کندن دندان گرگ کن
سلول انفرادی من را بزرگ کن...

احامد ابراهیم پور

نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/15ساعت 4:3 PM توسط آشوب|


چقدر بغض بخوانم سکوت بنویسم؟
چقدر حرف دلم را منوط بنویسم؟

... چقدر درّه بمانم به قلّه خوش باشم؟
به پای دامنه‌ها از سقوط بنویسم؟

چقدر دست من از پا درازتر باشد؟
برای آمدنت هی قنوت بنویسم؟

چه می‌شود که بیایی و شعرهایم را 
به خط بوسه به زیر گلوت بنویسم؟

و یا به جوهری از رنگ سیب روی لبت 
دو آیه از لب خود، از هبوط بنویسم

به جای بودن و ماندن، به جای آغوشت 
نصیب من شده از جستجوت بنویسم

رضا احسان پور

نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/15ساعت 3:57 PM توسط آشوب|

حال ما با دود والکل، جـا نمی آید رفیق 
زندگی کردن به عاشق ها نمی آید رفیق

روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است 
طفل حسرت نوش ما دنیا نمی آید رفیق

دستهایت را خودت "ها"کن اگریخ کرده اند 
از لب معشوقه هامان "ها"نمی آید رفیق

هضم دلتنگی برای موج آسان نیست،آه 
آب دریا بی سبب بالا نمی آید رفیق

یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان 
هیچ کس سمت دل زیبا نمی آید رفیق

التیام دردهای ما فقط مرگ است وبس 
حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق!

سجاد صفری اعظم

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/14ساعت 9:23 PM توسط آشوب|

ﺍﺯ ﻫُﺮﻡ ﺗﻨﻢ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ..ﺻﺤﺒﺖِ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ ..
ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﮔﻨﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺧﻠﻮﺕ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ..

ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﯽ
ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺗﻤﺎﺷﺎﺕ ﻋﺠﺐ ﻓﺮﺻﺖ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ..

ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﺮِ ﺳﻔﺮﻩ ﯼ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ
ﻟﺒﯿﮏ.. ﮐﺠﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﮐﯽ؟ﺩﻋﻮﺕ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ..

ﻟﺒﺨﻨﺪِ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺯﺩﻡ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﻭﺍ ﺷﺪ
ﺍﻣﺸﺐ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ؟ ! ﻧﺮﺥ ﺑﻐﻞ ﻗﯿﻤﺖ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ..

ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺪﺟﻨﺲ ﺗﺮﯾﻦ ﺷﺎﻋﺮ ﺷﻬﺮﯼ
ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺩﻫﻦِ ﻧﺎﻣﯽِ ﺗﻮ ﺗﻬﻤﺖ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ..

ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺪﻧﺖ ﺭﺍ ﻭ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﻔﺘﻢ:
ﺍﻟﺤﻖ ﻭ ﺍﻻﻧﺼﺎﻑ ﻋﺠﺐ ﻟﻌﺒﺖ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ..

محمد شریف

نوشته شده در دوشنبه 1393/05/13ساعت 12:36 PM توسط آشوب|

و من
همه‌ی جهان را
در پيراهنِ گرم تو
خلاصه می‌کنم ..

:::

مرگ را پروای آن نیست
که به انگیزه‌ای اندیشد
زندگی را فرصتی آن‌قدر نیست
که در آینه به قدمت خویش بنگرد
و عشق را مجالی نیست
حتی آن‌قدر که بگوید:
برای چه دوستت می‌دارد ..

:::

می‌دانستند
دندان برای تبسم نیز هست و
تنها
بر دریدند.

احمد شاملو

نوشته شده در دوشنبه 1393/05/13ساعت 12:20 PM توسط آشوب|

چه فرقی می کند دنیا تو را پَر داده یا من را
جدایی حاصلش مرگ است،اگر از لاله لادن را

کسی از دام چشم و موی تو بیرون نخواهد رفت
که من عمریست سرگردانم این تاریک و روشن را

تو را این قطره های اشک روزی نرم خواهد کرد
که آب آهسته و آرام می پوساند آهن را

منم آن ایستگاه پیر تنهایی که می داند
نیاید دل سپرد این عابرانِ گرمِ رفتن را

تو را بخشیدم آن روزی که از من رد شدی،آری
که پُلها خوب می فهمند معنای گذشتن را..

نوشته شده در دوشنبه 1393/05/06ساعت 11:53 AM توسط آشوب|

همیشه بغضِ تو دنیامو لرزوند...هوای گریه‌هامو داری یا نه

یه عمره که فراموشت نکردم...منو به خاطرت میاری یا نه

کسی جاتو نمی‌گیره تو قلبم...پناهی غیرِ آغوشت ندارم

صدامو می‌شنوی،این التماسه...تو تنهایی ولی تنها نذارم

با رویای تو بیدارم همیشه...شبایی رو که غرقِ اضطرابم

من اِنقدر خوابِ بد دیدم که می‌خوام...دیگه هیچ‌وقت تو این دنیا نخوابم

ببین دنیای من می‌لرزه بی تو...چه جوری باید از این غم رها شم

باید پایانِ کابوسم تو باشی...شاید تعبیرِ رویای تو باشم

نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/01ساعت 9:21 PM توسط آشوب|

بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...
هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز
زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد
آیینه روی میز توالت تمام روز
در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود
یک سینمای مبهم و صامت تمام روز
گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم
با یک نوار خالیِ کاست تمام روز
«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...
«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز..

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/30ساعت 11:54 PM توسط آشوب|

تو عادت می کنی یک روز به هرچیزی که می بینی !!!!!!!
به هر شخصی که ناچارا کنارش سرد میشینی !
تو عادت می کنی یک روز به روزایی که می گندن !!!
به این اوضاع سردرگم به این بی وقفه دل کندن !!!!!
قناعت می کنی کم کم به هر لبخند بی رنگی !!!
خطوط دفترت پرمیشه از تکلیف دلتنگی !
یه وقتایی پراز بغضی نمیدونی برای چی !!!
یه وقتی هم دلت تنگه نمیدونی برای کی !!!
من اون روزا رو می بینم که شعراتو نمی خونی !
نگاهت خیره تر میشه از آینده پشیمونی !!!
نه می خندی نه غمگینی غرورت از تو شاکی نیس !!!
من اون روزا رو می بینم !!! در این آینده شکی نیس !!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/29ساعت 1:39 PM توسط آشوب|

تـو به مـن هیچ دِینی نداری…
هیـچی …
اگر عاشقـت شـدم
خودم خواستم …
اگـر هم دنـیامو با تـو سـاخـتم
خودم خــــواستم ...

ولـــــــــــــــــــــــــــــی …

تو مـَدیونی ...
بـه همـه کسـایی کـه بعـد از تـو از ته دل بهـم گفتــن :
دوســـتت دارم …
و من پوزخند زدمو رد شدم...

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/29ساعت 1:0 AM توسط آشوب|

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را

نوشته شده در پنجشنبه 1393/04/26ساعت 11:21 PM توسط آشوب|

 

تقدیر چنین بود که طوفان زده باشم
از میوه ی ممنوعه کماکان زده باشم

تقدیر چنین بود که در مملکت عشق
یک منطقه ی کوچک بحران زده باشم

در باغ محبت همه گفتند که باید
گندیده ترین میوه ی دندان زده باشم

از بختِ بدم شعر مرا خواند و خدا خواست
یک شاعر دیوانه عصیان زده باشم

تا یک غزل از عشق مجازی بسرایم
همواره منِ جن زده از جان زده باشم

از دست خودم سر به بیابان بگذارم
هر شب ز خیالی به خیابان زده باشم

فریاد از این عشق و از این شعر که نگذاشت

حرف دل خود را رک و آسان زده باشم

نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/25ساعت 11:33 PM توسط آشوب|

ﻣﻦ ﮐﻪ ﺗﺴﺒﻴﺢ ﻧﺒﻮﺩﻡ ، ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪﯼ
ﻣﺸﺖ ﺑﺮ ﻣﻬﺮﻩ ﺗﻨﻬﺎﻳﯽ ﻣﻦ ﭘﻴﭽﺎﻧﺪﯼ
ﻣﻬﺮ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﻋﺎﻳﯽ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ
ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺩﻭﺭ ﺯﺩﯼ ﺫﻫﻦ ﻣﺮﺍ ﮔﺮﺩﺍﻧﺪﯼ
ﺫﮐﺮﻫﺎ ﮔﻔﺘﯽ ﻭ ﺑﺮ ﮔﻔﺘﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻨﺪﻳﺪﯼ
ﺍﺯ ﻫﻤﻴﻦ ﻧﻐﻤﻪ ﯼ ﺗﺎﺭﻳﮏ ﻣﺮﺍ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪﯼ
ﺑﺮ ﻟﺒﺖ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ،ﺧﺪﺍ ﺷﺎﻫﺪ ﻣﺎﺳﺖ
ﺑﺮ ﻟﺒﺖ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻗﺼﺎﻧﺪﯼ!
ﺩﺳﺖ ﻭﻳﺮﺍﻧﮕﺮ ﺗﻮ ﻋﺎﺩﺕ ﭼﺮﺧﻴﺪﻥ ﺩﺍﺷﺖ
ﻋﺎﺩﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻏﻠﻂ ﭼﺮﺧﻪ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﯼ
ﻗﻠﺐ ﺻﺪ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﻦ ﻣﻬﺮﻩ ﺻﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ
ﺗﻮ ﻭﻟﯽ ﮔﺸﺘﯽ ﻭ ﺍﻳﻦ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﺭﺍ ﻟﺮﺯﺍﻧﺪﯼ
ﺟﻤﻊ ﮐﻦ، ﺭﺷﺘﻪ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﻟﻢ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪﺳﺖ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺗﺴﺒﻴﺢ ﻧﺒﻮﺩﻡ، ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪﯼ؟

نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/25ساعت 10:38 PM توسط آشوب|


ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ
ﺩﺭﮔﻴﺮ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻣﻲﮐﻨﻲ ﮐﻪ ﻧﻴﺴﺘﻲ
ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻭﺭﺩ …
ﻣﻦ
ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﮐﺠﺎﻱ ﻗﻠﺒﺖ
ﺷﻠﻴﮏ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ …
ﺗﻮ
ﺩﻳﮕﺮ
ﺧﻮﺏ ﻧﺨﻮﺍﻫﻲ ﺷﺪ …

نوشته شده در سه شنبه 1393/04/24ساعت 0:31 AM توسط آشوب|

من مردی را می شناسم
که تمامِ دو راهی هایِ مرا
ترمز میزند
و آیینه اش را تنظیم می کند
درست رویِ لبخندِ من
سبز که می شود
تمامِ قرمز ها را
رد می کند
اما هنوز هم باور ندارد
من
از آنچه در آیینه می بیند
به او نزدیک ترم !

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/23ساعت 5:4 PM توسط آشوب|

میان کوچه ها رفتی، به هر بیگانه شک کردم
به رفت و آمد مشکوک صاحب خانه شک کردم

چرا پس دیر کرده ؟ هان ؟ چرا آخر نمی آید ؟
تو رفتی تا که برگردی ، چه بی صبرانه شک کردم

درون باغ وقتی که به آن پروانه خندیدی
نمی دانم چه شد حتی به ان پروانه شک کردم

تو در آغوش من بودی ، صدایی ناگهان آمد
به رخت اویز و دیوار و چراغ خانه شک کردم

هم اینکه رو بروی آینه رفتی و برگشتی
به سنجاق و تل و موگیر و عطر و شانه شک کردم

تو هر جایی که خندیدی به هرکس یا که هر چیزی
من مجنون زنجیری ، من دیوانه شک کردم

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/23ساعت 4:49 PM توسط آشوب|


منو یادت میاد یا نه...من از دیروزِ تو میام

یه مشت احساسِ آواره...هنوز جا مونده تو دنیام

نبر بیراهه ذهنت رو...منم یادی که پرپر شد

منو می‌شناسه عقلی که...یه کم کم‌حافظه‌تر شد

بگیر بالا سرت رو تا...ببینی چی اَزم مونده

تو این مدت چه آتیشی...منو این جوری سوزونده

چرا چشماتو می‌بندی...روی تصمیمِ دیروزت

منم من مردِ رویاهات...که شد این جوری پاسوزت

می‌ذاریم عشقو بازی تا...نشه تو حقمون اجحاف

یکی که بی‌طرف باشه...نذاره پاشو رو انصاف

تو و دستای بی‌رحمت...من و دنیای مجروحم

جای سالم اگه دیدی...بزن،من کوهِ اندوهم

نوشته شده در جمعه 1393/04/20ساعت 11:37 PM توسط آشوب|

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم

روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده دار  ِ وصل نیست

یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی

شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود

من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من!

من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید

تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!

نوشته شده در جمعه 1393/04/20ساعت 11:36 PM توسط آشوب|

 

اَزم خواستی من تمومش کنم...دَرو باز کردم،نگفتم برو

دَرو باز کردم،غرورت شکست...همین جا من از دست دادم تو رو

اَزم خواستی من تمومش کنم...منی که اَزت قبله‌مو ساختم

به رویای من یک نفس مونده بود...ببین من چه جایی تو رو باختم

من اِنقدر تنها شدم بعدِ تو...که قلبم حریفِ شکستن نشد

که حتی به چشمم تمامِ جهان...یه شب قدرِ تنهاییِ من نشد

من از لحظه‌ای که تو رو باختم...یه لحظه نبودم به حالِ خودم

اگه مونده یادت به یادم بیار...چه جوری من اِنقدر تنها شدم

دَرو باز کردم هوا سرد شد...یه برفِ عجیبی تو خونه نشست

همون لحظه از دست دادم تو رو...همون لحظه‌ای که غرورت شکست

نوشته شده در پنجشنبه 1393/04/19ساعت 1:27 AM توسط آشوب|


آخرين مطالب
» شروعی دوباره
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : ghaleb-fa