X
تبلیغات
زنی در آستانه فصلی سرد






















زنی در آستانه فصلی سرد

سلام

یادم میاد چند سال پیش که بنا به دلایلی وبلاگم رو حذف کردم هیچ وقت فکر نمی کردم یکبار دیگه، یه روز دوباره گذرم به اینجا بیفته که برای آرامش دوباره بنویسم، خاطراتم رو ، دلنوشته ها ودر یک کلام خودم رو....

اما یه وقتایی توی زندگی هست که لبات قدرت فریاد ندارند ودلت قدرت حفظ اسرار و نگفته های تورو...

فریاد می زنی نه با هجوم صدایی که لبهات رو به رقص در بیاره با واژه هایی که بی صدا فریاد میکنند و تومنتشر می شوی سبک و بی نشان...


نوشته شده در شنبه 1391/04/17ساعت 2:1 PM توسط مینا|


سر میگذاری بر حریر دامنی دیگر...

آویختی بازو به دور گردنی دیگر...


حتی گمانش هم مرا دیوانه خواهد کرد

این روزها باتوست هر شب را زنی...

نوشته شده در دوشنبه 1393/01/25ساعت 5:39 PM توسط مینا|


تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا

بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا


ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت

کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا


آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم

نور یک فانوس باشم پیش پای روستا


یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند

پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا


حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم

قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا


کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر 

راهیم می کرد قبرستان به جای روستا


قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است

بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا


من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا

تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

نوشته شده در دوشنبه 1393/01/25ساعت 5:17 PM توسط مینا|


 


مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

چند ساعت شده از زندگیم بی خبرم


این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار

بال پرواز دلم کو که به سویت بپرم


از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این قافیه ها گم شده و در به درم


تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتاه شود در نظرم


بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم


بی تو دنیا به درک ، بی تو جهنم به درک

کفر مطلق شده ام دایره ای بی وترم


من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تو، من به تو نزدیک ترم

نوشته شده در جمعه 1393/01/22ساعت 10:38 PM توسط مینا|


من می نویسم عشق اما تو بخوان نفرت

بیزار شو از اینهمه احساس بی منت

لشکر بکش چنگیز چشمت را مرا بردار

از پیش رویت بی تفاوت سرد با شدت

من عاشقت بودم جهانی عاشق من بود

من عاشقت بودم مرا بشناس بی زحمت

هرگز نبود اینگونه در دنیای تکراری

چیزی به جز عشقت برایم با اهمیت

اما تو بد با این دل بیچاره تا کردی

زخمم زدی له کردی ام هربار با لذت

با اینکه می شد از خطوط صورتم فهمید

به زندگی بی تو ندارم ذره ای رغبت

حالا تو هر کاری که می خواهی بکن با من

دیگر به جای زخمهایت کرده ام عادت

راضی به جانم می خرم این یادگارت را

که می گذاری هر دقیقه بر دلم راحت

تنها بگیر این نکته را این حرف را از من

این حرف شاید ساده را اینبار با دقت 

عاشق شدن یعنی تو را من : دوستت دارم

حتی اگر باشی به خونم تشنه ...بی منت

نوشته شده در دوشنبه 1393/01/18ساعت 3:41 PM توسط مینا|


منتظر هستم! مسلح کن تفنگ دیگری!

سمت من شلیک کن حالا فشنگ دیگری!

پشت هر لبخندت اخمی تلخ پنهان گشته است!

غالباً خفته ست در هر صلح ؛ جنگ دیگری!

مثل یک دیوانه دنبالت به راه افتاده ام

سمت من پرتاب کن - از لطف- سنگ دیگری!

من بمانم یا که نه؟! تکلیف را معلوم کن!

نیست دیگر بیش از این وقت درنگ دیگری!

عاقبت بر پایه ی قانون جنگل میشویم –

تو غزال دیگری و من پلنگ دیگری!

من که دنبال شکارت نیستم آهوی من!

آمدم بلکه نیفتی توی چنگ دیگر ی

نوشته شده در دوشنبه 1393/01/18ساعت 3:39 PM توسط مینا|


اینجــا به دل سپردن من گیر داده اند


مشتی اجل به بردن من گیر داده اند


اینجا همیشه آب تکان می خورد از آب


اما بـــه آب خوردن من گیـــــر داده اند


مانند شمع در غم تو آب می شوم


مردم به فرم مردن من گیر داده اند


چشم انتظار دست تو اصلا نمی شوم


وقتـــی به شال گردن من گیر داده اند


در شهر،حس و حال برادر کشی پُر است


گرگان بـــه جامـــه ی تن من گیـر داده اند


دامن زدم به خون که بدست آورم تو را


این دست ها به دامن من گیـر داده اند


گر پا دهد برای تو سر نیز می دهم


اینجا به دل سپردن من گیر داده اند


نوشته شده در شنبه 1393/01/16ساعت 2:1 PM توسط مینا|

این شعر برام یاد آوره یه موجود عزیزه ، کسی که شاید دیگه هیچ وقت توی زندگیم تکرار نشه ، چه تلخه آدم خاطره بازی باشی ...



میدان چشمانت پر از مینست مینا/

پلکی بزن عاشق کشی اینست مینا/

جنگ من و تو سومین جنگ جهانست/

جنگی که ابزارش دل و دینست مینا/

جنگی که از ما قهرمان می سازد آخر/

پیروزی ما هر دو تضمینست مینا/

اینگونه جنگیدن به نام زندگانی/

یک سنت بسیار دیرینست مینا/

این سنت کهنه که ما در بند آنیم/

میراث انسان نخستین است مینا/

بی عشق حتی زندگی هم زخم کاریست/

این زخم کاری بی تو چرکینست مینا/

آزادی من در حصار بودن توست/

آزادی من با تو تامینست مینا/

ما عقده های بی شماری هر دو داریم/

در ما هزاران داغ ننگینست مینا/

قربانیان آرزوهای بزرگیم/

دنیای ما مرداب نفرینست مینا/

بین من و تو فاصله بیش از خیالست/

اندازه ی دیواره ی چینست مینا/

تقدیر ما اینست دور از هم بمیریم/

تقدیر ما از پیش تعیینست مینا/

شورای شیطانها غزل را منع کردند/

جرم غزل بسیار سنگینست مینا/

چشمان نرگس از شقایق می هراسند/

نرگس به ذات عشق بد بینست مینا/

در من " هوا بس ناجوانمردانه سردست "/

بی تو دلم تنها و غمگینست مینا/

حالا که پای عشق بازی در میانست/

اوقات تلخ خسرو شیرینست مینا/

نوشته شده در شنبه 1393/01/09ساعت 2:22 AM توسط مینا|


هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار

با واسطه "سلام" برایش رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم نمیرسد

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است

گفتند باز روسری ات را تکانده ای

میخندی و برات مهم نیست ... ای دریغ

من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای

بدبخت من...

فلک زده من...

بد بیار من...

امروز عصر چای ندارم... تو مانده ای

نوشته شده در جمعه 1393/01/08ساعت 5:27 PM توسط مینا|


در چشم تو طرح ـ جاده ء رفتن تلخ

یعنی همه خنده های من رسما تلخ!!

می ترسم از این فال نگاهت آقا

یک قهوه....[همین؟! :...بله فقط لطفا تلخ....]

نوشته شده در چهارشنبه 1392/12/21ساعت 0:41 AM توسط مینا|


دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین

چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین


نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند

نه همین در غمت اینگونه نشاند

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ


ناله از درد مکن

آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ


نوشته شده در چهارشنبه 1392/12/07ساعت 3:26 PM توسط مینا|


دستی بکش به آینه های نداشته

با من کمی بخوان به صدای نداشته


شاید دلیل ماندنم اینجا دلیل نیست

گاهی تو هم بمان به چرای نداشته


مردانِ شهرِ من همگی سرخ صورت اند

سیلی بزن به فقر و غنای نداشته


حافظ به دستِ کوچکِ تو خو گرفته است

گل،فال،پای خسته و نای نداشته


باران بزن به شیشه که شاید اثر کند

دستِ تلنگرت به وفای نداشته


تقصیر این همه رنج و ظلم و درد چیست

تقصیر از تو بود و هوای نداشته!


عهدی که بسته بود زمین با درخت سیب

آدم شکست وقتِ غذای نداشته!!


شعری که کودکان تو تکرار میکنند

آواز حسرت است و دعای نداشته!!


شاید نباید از قلمم رنگ میگرفت

تصویرِ دردِ دغدغه های نداشته


من با تو قهر میکنم ای آخرین امید

نفرین به آسمان و خدای نداشته


نوشته شده در چهارشنبه 1392/12/07ساعت 2:19 PM توسط مینا|


دشنه را سخت فرو کن دلم از درد پر است

دلم از گفتنِ "بی من مرو ،برگرد" پر است


مولوی خواندم و سردم شد و رفتی بی من

مولوی خوانی ام از خاطره ای سرد پر است


بعدِ من حس رهایی چقَدَر دلچسب است

زن خوش قامت من ! شهرِ من از مرد پر است 


شب شده، آهوی من! خوب حواست باشد

کوچه از گرگ و شغال و سگ ولگرد پر است


دُورت از همچو منی-راویِ بی نام و نشان-

که از اطوارِ تو صد قصه در آورد پر است 

#

من به قدری یله و خسته و بیمارم که...


نوشته شده در دوشنبه 1392/12/05ساعت 9:27 PM توسط مینا|


سینه ام این روزها بوی شقایق می دهد


داغ از نوعی که من دیدم تو را دق می دهد 


«او» که اخمت را گرفت و خنده تقدیم تو کرد


آه را می گیرد از من جاش هق هق می دهد


برگ هایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت


خود به مرگ خویشتن رای موافق می دهد


چشمهایت یک سوال تازه می پرسد، ولی


چشمهایم پاسخت را مثل سابق می دهد


زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس ؟


دومی چون اولی دارد مرا دق می دهد

نوشته شده در جمعه 1392/12/02ساعت 0:16 AM توسط مینا|


پا برهنه بدو درون خودت


لای هر لایه از فراموشی


به کسی هم نگو فقط به خودت


که شبیه خدای خاموشی !


کولی طبع شاعرانه ی من !


با "تتن تن تتن تتن" خوش باش


زووورخانه به ضرب بندری است


بندری گریه کن پسر کش باش


ناخودآ / گاه ذهن مردم شو


روی ماشه کمی تمرکز کن


رد شو از روی نعش قرمز من


آنطرف پشت جبهه ترمز کن!


...


تیر خوردی به تخته های خودت


مثل زخمم دوباره وا شده ای


رنگ و رویت پریده مثل گچی


چرکی این دوباره ها شده ای


پابرهنه بدو درون خودت


مثل من توی واژه ها گم شو


مثل آشفتگی شعر خودم


ناخودآگاه ذهن مردم شو


...


شاعرت گریه می کند بس نیست


روی چین چین دامنی چینی ...


چین و واچین سکه آویزند


شعرهای قشنگ آیینی ...

نوشته شده در چهارشنبه 1392/11/30ساعت 0:18 AM توسط مینا|


نه که بهتر از تو نبوده ونیست 


اما دل من 


فرو ریخته ی تو شد ...


برو و فرسنگ ها از من دور شو 


اما به من بازگرد ...


بی دریغ به چشمانم خیره شو وبگو :


گشتم تمام دنیارا 


نه که بهتر از تو نبوده ونیست ...


اماتنها دل تو بود که برایم 


فرو ریخت ...


نوشته شده در شنبه 1392/11/26ساعت 0:29 AM توسط مینا|


باید * تو *را  همیشه به دقت نگاه کرد 

یعنی نه سرسری - سر فرصت نگاه کرد 


خاتون بگو که حضرت خالق خودش تو را 

وقتی که آفرید چه مدت نگاه کرد ؟


هردو مخدرند که  بیچاره  می کنند

باید به چشم هات به ندرت نگاه کرد...


هرکس نظاره کرد تورا دل سپرده شد 

فرقی نمی کند به چه نیت نگاه کرد 


توبی گمان مقدسی و کور می شود 

هرکس تو را به قصد خیانت نگاه کرد...


نوشته شده در شنبه 1392/11/26ساعت 0:23 AM توسط مینا|



یه نفر تو زندگیم بود یه روز...که قدم زدن رو خیلی دوست داشت


عاشق فصل بهار بود ولی...یه زمستون من رو خیلی دوست داشت


با یه لبخند بزرگم می کرد...با یه آغوش به بادم می داد


اون که می کشت منو یک عمری...زندگی کردنو یادم می داد


رنگ های سردو خیلی دوست داشت...تو اتاقش همه چی آبی بود


عطرهای گرم می زد به تنش...عشق،دیوونه ی جذابی بود


یه نفر تو زندگیم بود که رفت...رفت و از رابطه مون کم می کرد


دردِ عشقش دردِ بی رحمی بود...که نمی کشت،بزرگم می کرد


یادمه بد شد برای هردومون...طعنه هاشو وقتی می خندید زد


مهربون بود ولی خنجرشو...با همون دستی که می بخشید زد


شهرِ من دفترِ خاطراتمه...رد نمی شم از یه جاهایی هنوز


توی این شهر یه خیابونه که توش...یه نفر با من قدم می زد یه روز


یه نفر تو زندگیم بود یه روز...

نوشته شده در شنبه 1392/11/26ساعت 0:13 AM توسط مینا|


آمــاده و عریـان و آرامـم ... نترس از من !

این تخت ِ تشریح است.. اول سینه ام لطفن!

بشکاف و بیرونش بکش این لخته ی خون را

این کــوه.. این انبوهـی از اندوه ِ زن بودن ..

خب..پوستم را پاره کن.. ( نارنگی ام انگار!)

این پیله ... این پیچیده دورم مثل ِ پیراهن..

بخـراش بـا دندان و ناخـــن پوستــی را که

دباغی اش کرده ست دست ِ دوست و دشمن...

این ناف..این بندی که موجودیت ِ جان است..

جایی کـــه خون پرورده ام هر ماه در دامن ..

من هفت تا جان دارم و سگ-جانی ام ارثی است

از هر چـه زن پیش از خودم..از هر چه زن بعدن...

وحشت نکن ! سگ جان تر از اینم ! نمی میرم !

با هفت جـان در کالبـد ... با هفت سگ در تن..

وحشت نکن! دستت نلرزد باز! محکم باش!

نزدیک تر بوده به من تیغ از رگ ِ گردن..

حتا نترس از اینکه چشمم را کف ِ دستت ..

بیــرون بکش این گوی را از بازی ِ " دیدن" !

بیزاری ام بی حد و دستم بسته.. کاری کن !

بسیــار آدمهــا ی در من ، زله اند از من ..

بسیار آدمهـــای در من ، اهـل ِ تقلیلند..

کم کرده اندم از خودم..از زندگی..از زن..

باید برم گردانـــی از این آخرین سلول..

نقبی بزن از چوب-خط ِ پُر ، به آسودن..

نقبــی بــزن تا مرگ .. تا پرواز ِ بــی بالـی ...

راحت کن این دیوانه را از هی کتک خوردن...

حالا کـه تکه تکه ام ، یک تکه ام ..خوبم !

دریای بی ماهی اگر نه ، کوه ِ بی پازن ..

یک پازل ِ پخشم برای شیشه ی الکل...

دستت درست! ازدست رفتم روی دست ِ تو!

نوشته شده در جمعه 1392/11/25ساعت 3:57 PM توسط مینا|


كبريای توبه را بشكن، پشيمانی بس است!

از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است


ترس جای عشق جولان داد و شک جای يقين

آبرو داری كن ای زاهد، مسلمانی بس است


خلق دل سنگ اند و من آيينه با خود می برم

بشكنيدم دوستان، دشنام پنهانی بس است


يوسف از تعبير خواب مصريان دل سرد شد

هفتصد سال است می بارد! فراوانی بس است


نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهيم

ديگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است


بر سر خوان تو تنها كفر نعمت می كنيم

سفره ‌ات را جمع كن ای عشق، مهمانی بس است! 

نوشته شده در جمعه 1392/11/25ساعت 0:20 AM توسط مینا|


ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم


دلسنگ یا دلتنگ ! چون کوهی زمینگیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم


کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست

اکنون که میبینند خوارم،در امانم


دلبسته افلاکم و پابسته خاک

فواره ای بین زمین و آسمانم


آن روز اگر خود بال خود را می شکستم

اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم؟!


قفل قفس باز و قناری ها هراسان

دل کندن آسان نیست ! آیا می توانم ؟!

نوشته شده در چهارشنبه 1392/11/23ساعت 0:44 AM توسط مینا|


مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

چند ساعت شده از زندگیم بی خبرم


این همه فاصله، ده جاده و صد ریل قطار

بال پرواز دلم کو که به سویت بپرم؟


از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این قافیه ها گم شده و در به درم


تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتاه شود در نظرم


بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم


بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک

کفر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم


من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تو من به تو نزدیک ترم

نوشته شده در سه شنبه 1392/11/22ساعت 0:41 AM توسط مینا|


زیباترین حرفت را بگو


شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن


و هراس مدار از آنکه بگویند


ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ


چرا که ترانه ی ما


ترانه ی بی هوده گی نیست


چرا که عشق


حرفی بی هوده نیست .


حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید


به خاطر ِ فردای ما اگر


بر ماش منتی ست ؛


چرا که عشق


خود فرداست


خود همیشه است .


نوشته شده در سه شنبه 1392/11/22ساعت 0:38 AM توسط مینا|


ببين تمام من شدي اوج صداي من شدي

بت مني شكستمت وقتي خداي من شدي

ببين به يك نگاه تو تمام من خراب شد

چه كردي با سراب من كه قطره قطره آب شد

به ماه بوسه مي زنم به كوه تكيه مي كنم

به من نگاه كن ببين به عشق تو چه مي كنم

به ماه بوسه مي زنم به كوه تكيه مي كنم

به من نگاه كن ببين به عشق تو چه مي كنم

منو به دست من بكش به نام من گناه كن

اگر من اشتباهتم هميشه اشتباه كن

نگو به من گناه تو به پاي من حساب نيست

كه از تو آرزوي من به جز همين عذاب نيست

هنوز مي پرستمت هنوز ماه من تويي

هنوز مومنم ببين تنها گناه من تويي

به ماه بوسه مي زنم به كوه تكيه مي كنم

به من نگاه كن ببين به عشق تو چه مي كنم

به ماه بوسه مي زنم به كوه تكيه مي كنم

به من نگاه كن ببين به عشق تو چه مي كنم


نوشته شده در سه شنبه 1392/11/22ساعت 0:36 AM توسط مینا|


گاهی مرا به اسم صدا کن٬ همين و بس

من با توام ٬"شبيه خودت""مثل هيچ کس"


عمری به شوق ديدنت آواز خوانده ام

حالا که ساکتم تو به فرياد من برس


اينجا برای ماندن و خواندن مجال نيست

پر واکن عاشقانه هم آواز هم قفس


تکليف روشن است مرا صيد کرده ای

يعنی زدی٬ همين که رسيدم به تير رس


شيرين ترين ترانه، رها کرده ای مرا

امشب ميان مشتی از اين شعر های گس


می مانم عاشقانه به پايت بدون شک

از اولين نگاه تو تا آخرين نفس


من دل سپرده ام به تو پس لااقل تو هم

گاهی مرا به اسم صدا کن ٬ همين و بس

نوشته شده در سه شنبه 1392/11/22ساعت 0:34 AM توسط مینا|


ماه بانو کمی مُلایم تر،دلِ مَردِت گرفته از دنیا

نارفیقی کشیده وخسته اس،ماه بانو رفیق شو با ما

غلظتِ اَخم وتَخمتوکم کن،حالِ مَردِت ترحم انگیزه

ماه بانو بگیر دستامو،،مردِ تو با خودش گلاویزه

ماه بانو صدایِ فریادت،با حریرِ تنت نمیخونه

سرد میگیری و نمیبینی،حالِ خونه خیلی زمستونه

،

شهربانویِ سرزمینِ من،وسعتِ بی کسیمو باور کن

واکن امشب گیره یِ موهاتو،روحمو رو تنت شناور کن

پنجه بنداز لایِ انگشتام،مردِ دیوونتو به دست بیار

همزمان با نفس کشیدن هات،ضربانِ دلِ منم بشمار


تو برادر کُشونِ این دنیا،دامنِ امنِ تو پنا گاهِ

قهر کردن باتوبرام چیزی ،مثلِ یک مرگِ ناخود آگاهِ

خیلیا روبروم ایستادن،اما هیچ وقت کم نیووردم

ماه بانو کنارِ من وایسا،تو حریفم بشی زمین خوردم


شهربانویِ سرزمین من،وسعتِ بی کسیمو باور کن

واکُن امشب گیره یِ موهاتو،روحمو رو تنت شناور کن

پنجه بنداز لایِ انگشتام،مردِ دیوونتو به دست بیار

همزمان با نفس کشیدن هات،ضربانِ دلِ منم بشمار

نوشته شده در دوشنبه 1392/11/21ساعت 0:0 AM توسط مینا|


میخوام کعـــبه باشی تا پروانه شم،تمومِ تنت رو عبادت کنم

خودم رو بگیرم از این زندگی،به آغوشِ امنِ تو عـادت کنم

ببین دل به دریایِ عشقت زدم،یه کاری بکن شاید آروم شم

بشین روبروم وبهم خیـــره شو،تمومِ نگاهت رو سر میکشم

تو ایــن عصرِ بی معــجزه اومدی،منِه کافَــرو باز مومن کنی

تو میتــونی با قــدرتِ یک نگاه،تمومِ محالات و ممکن کنی


منِه گوشه گیرو ملامت نکن،بمیرم بخوام از تو سُستی کـنم

حالا که خودِ من شدی عیب نیست،یه وقتایی ام خودپرستی کنم

منِه زیرو رو کرده رو پس نده،به دنیایِ قبل از تو رو دیدنم

بـــه روزایِ عاقــل نمــا بــودنم،به روزایِ چیــزی نفهـمیدنم


عذابــت رو بیشتـربده این بــلا،واسه حال و روزِ دلم عالیـــه

بـدونِ تو لـبـخندِ رویِ لبم،خــــدا شـــاهــدِ وهــمِ خوشحـــالیه

بزار باورم شه تو این زندگی،تواین دوره یِ تلخِ عاشق کُشی

یکی هست که میشه بهش تکیه کرد،تو بالا ترین حدِ آرامشی

نوشته شده در یکشنبه 1392/11/20ساعت 11:59 PM توسط مینا|


روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی

چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی

چند بیتی به یاد تو غمگین...چند بیتی کنار تو لبخند...

عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی

من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد

آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی

من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب

نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی

با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل!

"عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی

کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم

در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی

شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر

فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی

بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم

این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...


نوشته شده در چهارشنبه 1392/11/16ساعت 11:25 PM توسط مینا|


یه دعوتنامه با مُهرِ خیالت / فرستادم همون جای قدیمی

نمیدونم هنوز هستی یا شاید / دوباره نامه ی من رو نگیری


سر ساعت به وقت بی قراری / شدی دعوت به یک مهمونی خاص

فقط اینبار ؛ میشینی و رو سِن / نمایشنامه ای در حالِ اجراس


چراغا رو بذار خاموش کنن ؛ من /تمومِ صحنه رو چشم بسته حفظم

از آخر که منو غریبه خوندی / تا آغازی که اسمم بود " عشقم "


ببخش؛ اما؛ اگه ؛ جایی؛ یه لحظه / دلت یادی از اون خاطره ها کرد

یا مردِ قصه رویِ سِن نشستو / با چشماش التماسِت کرد ؛ که " برگرد"


اگه تلخِ دیالوگ ها و پُر درد / اگه اشکی به چشمونت نشسته

بخند؛ این ها حقیقت بود و رد شد / از این قلبی که آهسته شکسته


ولی صب کن ؛ یه چیز امشب عجیبه / تو اینجایی و من غرق نگاهت

نگو که جایِ‌ تو مثل همیشه / نشسته . . . روی صندلی . . . خیالت


صدای دست ؛ منو از تو جدا کرد / نگاهم رو تَنِ همهمه لغزید

یه مرد؛ تو نور صحنه؛ غرق رویا / که پایانِ نمایش بی تو ترسید ...


نوشته شده در یکشنبه 1392/11/13ساعت 0:8 AM توسط مینا|


خودکارِ قرمز توی دستامه

خط میزنم اسمم رو از تاریخ

من دختری از جنسِ دلشورم

من تخته مو دنیام پره از میخ


تا بوده دنیای من این بوده

بغضُ گلایه ؛ دردُ تنهایی

یه مشت دشمن با نقابِ دوست

آهِ شکستن؛ انگِ رسوایی


هر دلخوشی بود ساده بخشیدم

غم هامو تنها با خودم بُردم

هر شب تو قابِ آیینه خندیدم

بغضامو تلخِ تلخ میخوردم


هیچکی نموند؛ هیچکی نفهمید که

پشتِ نقابِ خنده ماتم بود

واسه زرنگ بازی ؛ منِ تنبل

شهریورا هم میشدم مردود


وقتی که حسی یخ زدُ لرزید

عشقم رو روی قلبش انداختم

وقتی زمستونی شدن دستام

دستی نبود و دستکشی بافتم


خم میشدم تنها؛ ولی بازم

غم هامو مینداختم روی شونم

حتی غم دوستایی که بعدا

با شادیاشون رفتن از خونم


هر کی رسید خط زد رو احساسم

گفت ساده ای ؛ خندید به خوبی هام

کم کم خیال کردم یه دیوونم

کوتاه بودن کلِّ شادی هام


کم کم رفیقم شد شبُ ؛ شعرُ

شب پرسه توی کوچه های تنگ

سیلی زدم تو گوش افکارم

هی گفتم : احمق ! سنگ شو ! از سنگ


اما نتونستم ، نشد ؛ بد شم

دنیا ! همینم من ! تمومش کن

هی آدمات خنجر زدن پشتم

کندن تمومِ ریشه مو از بُن


گاهی نباشی بهتره انگار

تا باشیِ و دفنت کنن گوشه

هیچکی نیاد سروقتِ یاد تو

حتی چراغونی بشه کوچه


خودکار مشکی توی دستامه

خط میکشم یک گوشه ی عکسم

چ(ه)ل شب ترانه بوی غم میده

من معنیِ لبخندِ برعکسم


نوشته شده در شنبه 1392/11/12ساعت 11:55 PM توسط مینا|


آخرين مطالب
» شروعی دوباره
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : ghaleb-fa