زنی در آستانه فصلی سرد

سلام

یادم میاد چند سال پیش که بنا به دلایلی وبلاگم رو حذف کردم هیچ وقت فکر نمی کردم یکبار دیگه، یه روز دوباره گذرم به اینجا بیفته که برای آرامش دوباره بنویسم، خاطراتم رو ، دلنوشته ها ودر یک کلام خودم رو....

اما یه وقتایی توی زندگی هست که لبات قدرت فریاد ندارند ودلت قدرت حفظ اسرار و نگفته های تورو...

فریاد می زنی نه با هجوم صدایی که لبهات رو به رقص در بیاره با واژه هایی که بی صدا فریاد میکنند و تومنتشر می شوی سبک و بی نشان...


نوشته شده در شنبه 1391/04/17ساعت 2:1 PM توسط آشوب|

چه فرقی می کند دنیا تو را پَر داده یا من را
جدایی حاصلش مرگ است،اگر از لاله لادن را

کسی از دام چشم و موی تو بیرون نخواهد رفت
که من عمریست سرگردانم این تاریک و روشن را

تو را این قطره های اشک روزی نرم خواهد کرد
که آب آهسته و آرام می پوساند آهن را

منم آن ایستگاه پیر تنهایی که می داند
نیاید دل سپرد این عابرانِ گرمِ رفتن را

تو را بخشیدم آن روزی که از من رد شدی،آری
که پُلها خوب می فهمند معنای گذشتن را..

نوشته شده در دوشنبه 1393/05/06ساعت 11:53 AM توسط آشوب|

همیشه بغضِ تو دنیامو لرزوند...هوای گریه‌هامو داری یا نه

یه عمره که فراموشت نکردم...منو به خاطرت میاری یا نه

کسی جاتو نمی‌گیره تو قلبم...پناهی غیرِ آغوشت ندارم

صدامو می‌شنوی،این التماسه...تو تنهایی ولی تنها نذارم

با رویای تو بیدارم همیشه...شبایی رو که غرقِ اضطرابم

من اِنقدر خوابِ بد دیدم که می‌خوام...دیگه هیچ‌وقت تو این دنیا نخوابم

ببین دنیای من می‌لرزه بی تو...چه جوری باید از این غم رها شم

باید پایانِ کابوسم تو باشی...شاید تعبیرِ رویای تو باشم

نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/01ساعت 9:21 PM توسط آشوب|

بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...
هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز
زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد
آیینه روی میز توالت تمام روز
در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود
یک سینمای مبهم و صامت تمام روز
گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم
با یک نوار خالیِ کاست تمام روز
«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...
«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز..

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/30ساعت 11:54 PM توسط آشوب|

تو عادت می کنی یک روز به هرچیزی که می بینی !!!!!!!
به هر شخصی که ناچارا کنارش سرد میشینی !
تو عادت می کنی یک روز به روزایی که می گندن !!!
به این اوضاع سردرگم به این بی وقفه دل کندن !!!!!
قناعت می کنی کم کم به هر لبخند بی رنگی !!!
خطوط دفترت پرمیشه از تکلیف دلتنگی !
یه وقتایی پراز بغضی نمیدونی برای چی !!!
یه وقتی هم دلت تنگه نمیدونی برای کی !!!
من اون روزا رو می بینم که شعراتو نمی خونی !
نگاهت خیره تر میشه از آینده پشیمونی !!!
نه می خندی نه غمگینی غرورت از تو شاکی نیس !!!
من اون روزا رو می بینم !!! در این آینده شکی نیس !!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/29ساعت 1:39 PM توسط آشوب|

تـو به مـن هیچ دِینی نداری…
هیـچی …
اگر عاشقـت شـدم
خودم خواستم …
اگـر هم دنـیامو با تـو سـاخـتم
خودم خــــواستم ...

ولـــــــــــــــــــــــــــــی …

تو مـَدیونی ...
بـه همـه کسـایی کـه بعـد از تـو از ته دل بهـم گفتــن :
دوســـتت دارم …
و من پوزخند زدمو رد شدم...

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/29ساعت 1:0 AM توسط آشوب|

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را

نوشته شده در پنجشنبه 1393/04/26ساعت 11:21 PM توسط آشوب|

 

تقدیر چنین بود که طوفان زده باشم
از میوه ی ممنوعه کماکان زده باشم

تقدیر چنین بود که در مملکت عشق
یک منطقه ی کوچک بحران زده باشم

در باغ محبت همه گفتند که باید
گندیده ترین میوه ی دندان زده باشم

از بختِ بدم شعر مرا خواند و خدا خواست
یک شاعر دیوانه عصیان زده باشم

تا یک غزل از عشق مجازی بسرایم
همواره منِ جن زده از جان زده باشم

از دست خودم سر به بیابان بگذارم
هر شب ز خیالی به خیابان زده باشم

فریاد از این عشق و از این شعر که نگذاشت

حرف دل خود را رک و آسان زده باشم

نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/25ساعت 11:33 PM توسط آشوب|

ﻣﻦ ﮐﻪ ﺗﺴﺒﻴﺢ ﻧﺒﻮﺩﻡ ، ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪﯼ
ﻣﺸﺖ ﺑﺮ ﻣﻬﺮﻩ ﺗﻨﻬﺎﻳﯽ ﻣﻦ ﭘﻴﭽﺎﻧﺪﯼ
ﻣﻬﺮ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﻋﺎﻳﯽ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ
ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺩﻭﺭ ﺯﺩﯼ ﺫﻫﻦ ﻣﺮﺍ ﮔﺮﺩﺍﻧﺪﯼ
ﺫﮐﺮﻫﺎ ﮔﻔﺘﯽ ﻭ ﺑﺮ ﮔﻔﺘﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻨﺪﻳﺪﯼ
ﺍﺯ ﻫﻤﻴﻦ ﻧﻐﻤﻪ ﯼ ﺗﺎﺭﻳﮏ ﻣﺮﺍ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪﯼ
ﺑﺮ ﻟﺒﺖ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ،ﺧﺪﺍ ﺷﺎﻫﺪ ﻣﺎﺳﺖ
ﺑﺮ ﻟﺒﺖ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻗﺼﺎﻧﺪﯼ!
ﺩﺳﺖ ﻭﻳﺮﺍﻧﮕﺮ ﺗﻮ ﻋﺎﺩﺕ ﭼﺮﺧﻴﺪﻥ ﺩﺍﺷﺖ
ﻋﺎﺩﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻏﻠﻂ ﭼﺮﺧﻪ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﯼ
ﻗﻠﺐ ﺻﺪ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﻦ ﻣﻬﺮﻩ ﺻﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ
ﺗﻮ ﻭﻟﯽ ﮔﺸﺘﯽ ﻭ ﺍﻳﻦ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﺭﺍ ﻟﺮﺯﺍﻧﺪﯼ
ﺟﻤﻊ ﮐﻦ، ﺭﺷﺘﻪ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﻟﻢ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪﺳﺖ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺗﺴﺒﻴﺢ ﻧﺒﻮﺩﻡ، ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪﯼ؟

نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/25ساعت 10:38 PM توسط آشوب|


ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ
ﺩﺭﮔﻴﺮ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻣﻲﮐﻨﻲ ﮐﻪ ﻧﻴﺴﺘﻲ
ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻭﺭﺩ …
ﻣﻦ
ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﮐﺠﺎﻱ ﻗﻠﺒﺖ
ﺷﻠﻴﮏ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ …
ﺗﻮ
ﺩﻳﮕﺮ
ﺧﻮﺏ ﻧﺨﻮﺍﻫﻲ ﺷﺪ …

نوشته شده در سه شنبه 1393/04/24ساعت 0:31 AM توسط آشوب|

من مردی را می شناسم
که تمامِ دو راهی هایِ مرا
ترمز میزند
و آیینه اش را تنظیم می کند
درست رویِ لبخندِ من
سبز که می شود
تمامِ قرمز ها را
رد می کند
اما هنوز هم باور ندارد
من
از آنچه در آیینه می بیند
به او نزدیک ترم !

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/23ساعت 5:4 PM توسط آشوب|

میان کوچه ها رفتی، به هر بیگانه شک کردم
به رفت و آمد مشکوک صاحب خانه شک کردم

چرا پس دیر کرده ؟ هان ؟ چرا آخر نمی آید ؟
تو رفتی تا که برگردی ، چه بی صبرانه شک کردم

درون باغ وقتی که به آن پروانه خندیدی
نمی دانم چه شد حتی به ان پروانه شک کردم

تو در آغوش من بودی ، صدایی ناگهان آمد
به رخت اویز و دیوار و چراغ خانه شک کردم

هم اینکه رو بروی آینه رفتی و برگشتی
به سنجاق و تل و موگیر و عطر و شانه شک کردم

تو هر جایی که خندیدی به هرکس یا که هر چیزی
من مجنون زنجیری ، من دیوانه شک کردم

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/23ساعت 4:49 PM توسط آشوب|


منو یادت میاد یا نه...من از دیروزِ تو میام

یه مشت احساسِ آواره...هنوز جا مونده تو دنیام

نبر بیراهه ذهنت رو...منم یادی که پرپر شد

منو می‌شناسه عقلی که...یه کم کم‌حافظه‌تر شد

بگیر بالا سرت رو تا...ببینی چی اَزم مونده

تو این مدت چه آتیشی...منو این جوری سوزونده

چرا چشماتو می‌بندی...روی تصمیمِ دیروزت

منم من مردِ رویاهات...که شد این جوری پاسوزت

می‌ذاریم عشقو بازی تا...نشه تو حقمون اجحاف

یکی که بی‌طرف باشه...نذاره پاشو رو انصاف

تو و دستای بی‌رحمت...من و دنیای مجروحم

جای سالم اگه دیدی...بزن،من کوهِ اندوهم

نوشته شده در جمعه 1393/04/20ساعت 11:37 PM توسط آشوب|

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم

روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده دار  ِ وصل نیست

یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی

شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود

من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من!

من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید

تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!

نوشته شده در جمعه 1393/04/20ساعت 11:36 PM توسط آشوب|

 

اَزم خواستی من تمومش کنم...دَرو باز کردم،نگفتم برو

دَرو باز کردم،غرورت شکست...همین جا من از دست دادم تو رو

اَزم خواستی من تمومش کنم...منی که اَزت قبله‌مو ساختم

به رویای من یک نفس مونده بود...ببین من چه جایی تو رو باختم

من اِنقدر تنها شدم بعدِ تو...که قلبم حریفِ شکستن نشد

که حتی به چشمم تمامِ جهان...یه شب قدرِ تنهاییِ من نشد

من از لحظه‌ای که تو رو باختم...یه لحظه نبودم به حالِ خودم

اگه مونده یادت به یادم بیار...چه جوری من اِنقدر تنها شدم

دَرو باز کردم هوا سرد شد...یه برفِ عجیبی تو خونه نشست

همون لحظه از دست دادم تو رو...همون لحظه‌ای که غرورت شکست

نوشته شده در پنجشنبه 1393/04/19ساعت 1:27 AM توسط آشوب|

درسینه اش آتش فشانی شعله ور دارد

رودی که حالا درسرش فکر سفر دارد

من می روم از این حوالی دورتر باشم

بغضم مگر دست از گلوی شهر بردارد!

آن باغبانی که مرا با خون دل پرورد

حالا که می آید به سوی من، تبر دارد!

با این عطش در زیر خاکی سرد می سوزم

گاهی برایم گریه کن! باران اثر دارد

یک روز در آغوش دریا غرق خواهم شد

این رود تشنه درسرش شور خزر دارد

دلتنگم اما دیدنت با دیگران سخت است

دلتنگم و این درد ازحالم خبر دارد،

مانند بیماری که مرگش از عطش حتمی ست

اما برایش آب مثل سم ضرر دارد

نوشته شده در سه شنبه 1393/04/17ساعت 9:23 PM توسط آشوب|

ژانویه که می شود 
ژاکت می پوشم 
ژامبون می خورم 
و با لبخند ژوکوند مرده ای 
خیابان های پایتخت را به جستجوی تو 
بالا و پایین می روم ...

مردها همه ژست تو را می گیرند ...

برایم دست تکان می دهند 
کلاه از سر بر می دارند
چشمک می زنند 

اما من گول نمی خورم ...
من ژرفای تو را می شناسم 

تو ...
تو کلاه بر سر نمی گذاری 
چشمک نمی زنی 
دست تکان نمی دهی

تو فقط یقه ی ژاکتت را بالا می دهی 
تا دست هیچ نگاهی دورگردنت حلقه نشود ...
تو شبیه احمق ها ژست می گیری و شبیه فیلسوف ها حرف می زنی ...

همه می دانند ...
روح ژان ژاک روسو در تو حلول کرده است ...
با خیال پردازی های ژول ورن و تنگدستی های پدر ژپتو ...

هنوز با هر صدای قژقژ در 
قلب خانه از شوق می ایستد 

گیتارِ بازنشسته ی من 
هنوز دغدغه ی پژواک های لا ماژور تو را دارد 
و میز صبحانه 
هنوز 
طعم ژله هایی را دارد 
که تو 
- با زمزمه کردن شعرهایم -
درست می کردی 

و دهان من بوی ژوتم گفتن آخرت را ...
که ژرف ترین دروغت بود ... 

پاریس خوش بگذرد شوالیه ی ژنده پوش من ... 
اینجا هنوز ژانویه ها غم انگیزند ...
ژم بوکوتوآ 
ژم بوکوتوآ

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/04/17ساعت 4:37 PM توسط آشوب|

روی لبهای تو لبهای کسی جا مانده
روی این شهد عسل، طعم گسی جا مانده

نکن انکار و نیا سوی من و بوسه نخاه
در نفسهای تو هرم نفسی جا مانده

سهم عاشق شدنم حسرت آغوشت بود
آه از آغوش تو که در هوسی جا مانده

بیخیال من و پرواز، تو نفرین شده ای
در هوای پر و بالت قفسی جا مانده

کوچ کرده ست بهار و همه جا خش خش برگ
از گل سرخ فقط خار و خسی جا مانده

گریه کردم که تو پیدا شوی و.. یافتمت
بر دلت حیف سرانگشت کسی جا مانده

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/09ساعت 8:24 PM توسط آشوب|

لب از گفتن چنان بستم که گویی

دهن بر چهره زخمی بود و به شد ...

نوشته شده در جمعه 1393/04/06ساعت 1:4 PM توسط آشوب|

ای در آمیخته با هر کسی از راه رسید
می توان از تو فقط دور شد و آه کشید
پرچم صلح برافراشته ام بر سر خویش
نه یکی، بلکه به اندازه موهای سفید
سال ها مثل درختی که دَم نجاری است
وقت روشن شدن ارّه وجودم لرزید
ناهماهنگی تقدیر نشان داد به من

به تقاضای خود اصرار نباید ورزید

شب کوتاه وصالت به گمان شد سپری
دست در زلف تو نابرده دو تا صبح دمید
من از آن کوچ که باید بروی کشته شوی
زنده برگشتم و انگیزه پرواز پرید
تلخی وصل ندارد کم از اندوه فراق
شادی بلبل از آن است که بو کرد و نچید
مقصد آن گونه که گفتند به ما، روشن نیست
دوستان ! نیمه راهید اگر ، برگردید ! 

نوشته شده در جمعه 1393/04/06ساعت 1:2 PM توسط آشوب|

چاره ی دیگری  نیست 

باید کسی را 

با تو اشتباهی بگیرم 

و از هم آغوشی اش 

هر شب 

اندوهی 

به جمعیت جهان 

اضافه کنم ...

نوشته شده در شنبه 1393/03/24ساعت 9:31 PM توسط آشوب|

یک جام شراب دستت باشد 

تا حال من خراب دستت باشد

این چند هزارمین شب بیداریست

ای عشق ! فقط حساب دستت باشد

نوشته شده در جمعه 1393/03/23ساعت 11:0 PM توسط آشوب|

میخواهم بر بلندترین نقطه جهان بایستم

و از پشت تمام بلندگوها

طوری که همه بشنوند

از قول تو سکوت کنم ...

نوشته شده در جمعه 1393/03/23ساعت 10:55 PM توسط آشوب|

بعد از تو دیگر حس و حال کار را هم ...
اعصاب درس و جزوه وخودکار را هم ...
با بغض هنگام وداع آرام گفتی
"هر بار تاب آورده ایم این بار را هم ..."
رفتی ندیدی بعد تو تهران چه کرده
این شاعر از های و هو بیزار را هم ...
نشنیده اند از پنجره های اتاقم
همسایه ها شبها صدای تار را هم ...
با تو قراری نیست حتی عقربه ها
انگیزه چرخیدن و تکرار را هم ...
از بس که سردم گل فروش دور میدان
با دیدنم دیگر دل اصرار را هم...
...
گاهی به ذهنم میرسد"ای کاش جای
این قرص های بی اثر،سیگار را هم ..."
دیروز...
دیروز مادر با نگاهی خیس پرسید" . . . "
شرمنده ام که قدرت انکار را هم ...

نوشته شده در جمعه 1393/03/09ساعت 11:11 PM توسط آشوب|

 


 


ای وای بر آن عشق که نفرین شده باشد


با خون دل سوخته تزیین شده باشد


من از عطش وصل به پرپر زدن افتم


او با دگری خسرو و شیرین شده باشد


ای وای بر آن عاشق رسوای بد اقبال


کز بخت بدش عاقبتش این شده باشد


نوشته شده در دوشنبه 1393/02/15ساعت 3:0 AM توسط آشوب|

زیـر مجموعه ی خودم هستم


مـثـل مجموعه ای که سخت تهی ست


در سـرم فکر کاشتن دارم


گـرچه باغ من از درخت تهی ست


عـشـق آهـوی تـیـز پا شد و من


ببر بی حرکت پتوهایم


نگران نیستم که تا امروز


نرسیدم به آرزوهایم


نرسیدن رسیدن محض است


آبزی آب را نمی بیند


هر که در ماه زندگی بکند


رنگ مهتاب را نمی بیند

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/09ساعت 11:35 PM توسط آشوب|


سر میگذاری بر حریر دامنی دیگر...

آویختی بازو به دور گردنی دیگر...


حتی گمانش هم مرا دیوانه خواهد کرد

این روزها باتوست هر شب را زنی...

نوشته شده در دوشنبه 1393/01/25ساعت 5:39 PM توسط آشوب|


تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا

بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا


ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت

کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا


آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم

نور یک فانوس باشم پیش پای روستا


یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند

پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا


حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم

قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا


کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر 

راهیم می کرد قبرستان به جای روستا


قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است

بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا


من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا

تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

نوشته شده در دوشنبه 1393/01/25ساعت 5:17 PM توسط آشوب|


 


مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

چند ساعت شده از زندگیم بی خبرم


این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار

بال پرواز دلم کو که به سویت بپرم


از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این قافیه ها گم شده و در به درم


تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتاه شود در نظرم


بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم


بی تو دنیا به درک ، بی تو جهنم به درک

کفر مطلق شده ام دایره ای بی وترم


من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تو، من به تو نزدیک ترم

نوشته شده در جمعه 1393/01/22ساعت 10:38 PM توسط آشوب|


من می نویسم عشق اما تو بخوان نفرت

بیزار شو از اینهمه احساس بی منت

لشکر بکش چنگیز چشمت را مرا بردار

از پیش رویت بی تفاوت سرد با شدت

من عاشقت بودم جهانی عاشق من بود

من عاشقت بودم مرا بشناس بی زحمت

هرگز نبود اینگونه در دنیای تکراری

چیزی به جز عشقت برایم با اهمیت

اما تو بد با این دل بیچاره تا کردی

زخمم زدی له کردی ام هربار با لذت

با اینکه می شد از خطوط صورتم فهمید

به زندگی بی تو ندارم ذره ای رغبت

حالا تو هر کاری که می خواهی بکن با من

دیگر به جای زخمهایت کرده ام عادت

راضی به جانم می خرم این یادگارت را

که می گذاری هر دقیقه بر دلم راحت

تنها بگیر این نکته را این حرف را از من

این حرف شاید ساده را اینبار با دقت 

عاشق شدن یعنی تو را من : دوستت دارم

حتی اگر باشی به خونم تشنه ...بی منت

نوشته شده در دوشنبه 1393/01/18ساعت 3:41 PM توسط آشوب|


آخرين مطالب
» شروعی دوباره
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : ghaleb-fa